"یک نفر آمد

تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد.

یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دکمه های پیراهنش بود،

از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت.

مثل پریروزهای فکر جوان بود .

حنجره اش از صفات آبی شط ها پر شده بود،

یک نفر آمد مرا برد.

روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید،

عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد،

میز مرا زیر معنویت باران نهاد،

بعد،

نشستیم ،حرف زدیم از دقیقه های مشجر،

از کلماتی که زندگیشان در وسط آب می گذشت.

فرصت ما زیر ابرهای مناسب ،

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه ،

حجم خوشی داشت."

 

متن کامل استوانه کوروش بزرگ

 

منم کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه
چهارگوشه جهان

من برده داري را برانداختم، به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم . فرمان دادم که همه
مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند، فرمان داد م که هيچ کس
اهالي شهر را از هستي ساقط نكند

فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را که بسته شده بود، بگشايند . همه خدايان اين
نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم . همه مردماني را که پراکنده و آواره شده
بودند به جايگاه هاي خود برگرداندم، خانه هاي ويران آنان را آباد کردم

متن کامل منشور کورش هخامنشي
... .١
٢. ... همه جهان.
٣. ... .مرد ناشايستي (بنام نبونيد) به فرمانروايي کشورش رسيده بود.
٤. ... .او آيين هاي کهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي به جاي آن گذاشت.
٥. معبدي به تقليد از نيايشگاه ازگيلابراي شهر اورو ديگر شهرها 
ساخت.
٦. او کار ناشايست قرباني کردن را رواج داد که پيش از آن نبود... هر روز کارهايي
ناپسند مي کرد، خشونت و بدکرداري.
٧. او کارهاي ... روزمره را دشوار ساخت، او با مقررات نامناسب در زندگي مردم
دخالت مي کرد، اندوه و غم را در شهرها پراکند . او از پرستش مردوك
خداي بزرگ روي برگرداند.
٨. او مردم را به سختي معاش دچار کرد، هر روز به شيوه اي ساکنان شهر را آزار
مي داد، او با کارهاي خشن خود مردم را نابود مي کرد... همه مردم را.
از ناله و دادخواهي مردم، انليل.٩
  خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر
ايزدان آن سرزمين را ترك کرده بودند (منظور آباداني و فراواني و آرامش).
١٠ . مردم ا ز خداي بزرگ مي خواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين که زندگي و
کاشانه اشان رو به ويراني مي رفت، توجه کند . مردوك خداي بزرگ اراده کرد تا
ايزدان به بابل بازگردند.
  11.  ساکنان سرزمين سومرو اکد مانند مردگان شده بودند .
مردوك به سوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
١٢ . مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه کشورها به جست وجو پرداخت،
به جست وجوي شاهي خوب که او را ياري دهد . آنگاه او نام کورش پادشاه آنشان
را برخواند، از او به نام پادشاه جهان ياد کرد.
. ١٣ . او تمام سرزمين گوتي و همه مردمان ماد را به فرمانبرداري کورش درآورد
کورش با هر سياه سر (منظور همه انسان ها) دادگرانه رفتار کرد.
١٤ . کورش با راستي و عدالت آشور را اداره مي کرد . مردوك خداي بزرگ با شادي از
کردار نيك و انديشه نيك اين پشتيبان مردم خرسند بود.
١٥ . بنابر اين او کورش را بر انگيخت تا راه با بل را در پيش گيرد، در حالي که خودش
همچون ياوري راستين دوشادوش او گام بر مي داشت.
١٦ . لشكر پرشمار او که همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگ
افزارها در کنار او ره مي سپردند.
١٧ . مردوك مقدر کرد تا کورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود . او بابل
را از هر بلايي ايمن داشت. او نبونيدشاه را به دست کورش سپرد.
١٨ . مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اکد و همه فرمانروايان محلي فرمان کورش را
پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهره هاي درخشان او را بوسيدند.
١٩ . مردم سروري را شادباش گفتند که به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و
به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
٢٠ . منم کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه
چهارگوشه جهان.
٢١ . پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه آنشان، نوه کورش، شاه بزرگ، شاه آنشان، نبيره
چيش پيش، شاه بزرگ، شاه آنشان.
 ٢٢ . از دودماني که هميشه شاه بوده اند و فرمانروايي اش را بل (خدا) و نبو
گرامي مي دارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند.
آنگاه که بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
٢٣ . همه مردم گام هاي مرا با شادماني پذيرفتند . در بارگ اه پادشاهان بابل بر تخت
شهرياري نشستم . مردوك دل هاي پاك مردم بابل را متوجه من کرد ، زيرا من او را
ارجمند و گرامي داشتم.
٢٤ . ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد . نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و
اين سرزمين وارد آيد.
٢٥ . وضع داخلي بابل و جايگاه هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح کوشيدم .
نبونيد مردم درمانده بابل را به بردگي کشيده بود، کاري که در خور شان آنان نبود.
٢٦ . من برده داري را برانداختم، به بدبختي هاي آنان پايان بخشيدم . فرمان دادم که همه
مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند، فرمان داد م که هيچ کس
اهالي شهر را از هستي ساقط نكند، مردوك از کردار نيك من خشنود شد.
٢٧ . او بر من، کورش، که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسر من و همچنين بر همه
سپاهيان من ،
٢٨ . برکت و مهرباني اش را ارزاني داشت . ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام
بلندش را ستوديم. به فرمان مردوك همه شاهان براورنگ پادشاهي نشسته اند.
٢٩ . همه پادشاهان سرزمين ها ي جهان، از درياي بالا تا درياي پايين (درياي مديترانه تا
، خليج فارس )، همه مردم سرزمين هاي دور دست، همه پادشاهان آموري
همه چادرنشينان.
٣٠ . مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.
من شهرهاي آگاده متورنو ،زمبان، اشنونا،دير31. 
سرزمين گوتيان و همچنين شهرهاي آن سوي دجله که ويران ،  ،
شده بود را از نو ساختم.
٣٢ . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را که بسته شده بود، بگشايند . همه خدايان اين
نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگرداندم . همه مردماني را که پراکنده و آواره شده
بودند به جايگاه هاي خود برگرداندم، خانه هاي ويران آنان را آباد کردم.
٣٣ . همچنين پيكره خدايان سومر و اکد را آکه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل
آورده بود، به خشنودي مردوك به شادي و خرمي،
٣٤ . به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم، باشد که دل ها شاد گردد . بشود که خداياني که
آنان را به جايگاه هاي مقدس نخستين شان بازگرداندم،
٣٥ . هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند . بشود که سخنان
پربرکت و نيكخواهانه برايم بيابند، بشود که آنا ن به خداي من مردوك بگويند :
کورش شاه، پادشاهي است که تو را گرامي مي دارد و پسرش کمبوجيه.
٣٦ . بي گمان در روزهاي سازندگي، همگي مردم بابل پادشاه را گرامي داشتند و من براي
همه مردم جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا کردم.
. ... .٣٧
٣٨ . ... .باروي بزرگ شهر بابل را استوار گردانيدم...
٣٩ . ... .ديوار آجري خندق شهر را،
٤٠ . که هيچيك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند ،
٤١ . ... به سرانجام رسانيدم.
٤٢ . دروازه هايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب سدر و روآشي از مفرغ...
. ... .٤٣
. ... .٤٤
٤٥ . ... .براي هميشه.

 

عقابی پرید

 

به گنجشک گفتند بنویس:

عقابی پرید.

عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.

عقابی دلش آسمان ,بالش از باد

به خاک و زمین تن نداد.

و گنجشک هر روز

همین جمله ها را نوشت

و هی صفحه, صفحه

وهی سطر , سطر

چه خوش خط و خوانا نوشت

 

                                *************

و هر روز دفتر مشق او را

معلم  زد ورق

وهر روز هم گفت:آفرین

چه شاگرد خوبی, همین.

 

                               *************

ولی بچه گنجشک یک روز

با خودش فکر کرد:

برای من این آفرین ها که بس نیست!

سوال من این است

چرا آسمان خالی افتاده آنجا

برای عقابی شدن

 چرا هیچکس نیست؟

چقدر از ((عقابی پرید))

فقط رونویسی کنیم

چقدر آسمان, خط خطی

بال کاهی

چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ

چرا نقطه هر روز باز از سر خط

چرا....؟

برای پریدن از این صفحه ها

نیست راهی؟

و گنجشک کوچک پرید

به آن دورها

به آن جا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست

به آن نورها

و هی دور و هی دور و هی دورتر

واز هر عقابی مغرور تر

و گنجشک شد نقطه ای

نه در آخر جمله در دفتر این و آن

که بر صورت آسمان

میان دو ابروی رنگین کمان