"یک نفر آمد
تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد.
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دکمه های پیراهنش بود،
از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت.
مثل پریروزهای فکر جوان بود .
حنجره اش از صفات آبی شط ها پر شده بود،
یک نفر آمد مرا برد.
روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید،
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد،
میز مرا زیر معنویت باران نهاد،
بعد،
نشستیم ،حرف زدیم از دقیقه های مشجر،
از کلماتی که زندگیشان در وسط آب می گذشت.
فرصت ما زیر ابرهای مناسب ،
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه ،
حجم خوشی داشت."