سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است. و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان. خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکترآیید، نزدیکتر. عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید. و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

عقابی پرید

عقابی پرید به گنجشک گفتند بنویس: عقابی پرید. عقابی فقط دانه از دست خورشید چید. عقابی دلش آسمان ,بالش از باد به خاک و زمین تن نداد. و گنجشک هر روز همین جمله ها را نوشت و هی صفحه, صفحه وهی سطر , سطر چه خوش خط و خوانا نوشت ************* و هر روز دفتر مشق او را معلم زد ورق وهر روز هم گفت:آفرین چه شاگرد خوبی, همین. ************* ولی بچه گنجشک یک روز با خودش فکر کرد: برای من این آفرین ها که بس نیست! سوال من این است چرا آسمان خالی افتاده آنجا برای عقابی شدن چرا هیچکس نیست؟ چقدر از ((عقابی پرید)) فقط رونویسی کنیم چقدر آسمان, خط خطی بال کاهی چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ چرا نقطه هر روز باز از سر خط چرا....؟ برای پریدن از این صفحه ها نیست راهی؟ و گنجشک کوچک پرید به آن دورها به آن جا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست به آن نورها و هی دور و هی دور و هی دورتر واز هر عقابی مغرور تر و گنجشک شد نقطه ای نه در آخر جمله در دفتر این و آن که بر صورت آسمان میان دو ابروی رنگین کمان