مولانا جلال الدین محمد بلخی

عشق جان مرده را می‌جان کند/ جان که فانی بود جاویدان کند
گفته‌اند کل مثنوی را در نی نامه یعنی هجده بیت اول مثنوی می‌توان خلاصه کرد و اگر بخواهیم این هجده بیت و یا به عبارتی؛ کل مثنوی را خلاصه کنیم و عصاره آن را در جان کلمه بریزیم بی‌شک چیزی برازنده‌تر از «مفهوم عشق» نخواهیم یافت.

یکی از زیباترین مأمن‌هایی که عشق یافت، دل مولانا جلال‌الدین محمد بلخی بود. او که تا 38 سالگی خود در جرگه درگیران بحث و مقال بود با جرقه‌ای که با دیدن مردی از سرزمین عاشقان در روح و جان مستعد او زده شد، زنده شد و نور این شعله، روح بی‌تاب او را تابناک و درخشان کرد و به شاهراهی هدایتش کرد که به حق واصل می‌شد؛ چون نوری که دل او را روشن ساخته بود تمام هستی‌اش را در سیطره محبتی خاص قرار داده بود که بی‌گمان بازگشتی به دنیای کوچک مادی در آن متصور نبود.

بنا به عقیده مولوی، ساکنین روی زمین از یک سرزمین واحد آمده‌اند و از راه تعلیمات می‌توانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جدیدی از هماهنگی به عنوان هدف، به یکدیگر وابسته شوند و بدین ترتیب جدایی، چندخدایی، دوگانگی و افتراق از بین می‌رود:

منبسط بودیم و یک جوهر همه
بی‌سر و بی‌پا بُدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی‌گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق

«مولوی پس از گفت‌وگو با شمس متقاعد شد که در زیر شکل و قالب، دریای حقیقت وجود دارد که هر انسان مقدس، جامع و پیامبری آن را کشف کرده است. این دریای حقیقت به‌طور مرموزی سرچشمه رشد و تکامل انسان را در داخل ضمیر ناآگاه پنهان کرده است. مولوی معتقد است که خویشتن واقعی او یعنی آنچه پدرش یا محیط در او پرورش داده است، نیست بلکه آن چیزی است که عالم در او آفریده است.انسان پیوسته درباره دنیای بزرگ و بی‌انتهایی که در قالب تن جا خوش کرده اندیشیده است.

عشق را «پدیده نخست» می‌توان خواند. همان‌طور که می‌دانیم قدیم در برابر حادث و به معنی آنچه که برای پدید آمدن آن نتوان زمانی تعیین کرد، گفته می‌شود و حادث تمام پدیده‌های هستی است، که برای پیدایی و زندگی آنان می‌توان آغازی تعیین کرد. عشق نیز نه به مفهوم عامیانه و محدودی که همگان از آن فهم می‌کنند بلکه به مفهوم برتر و گسترده‌تر، ‌آن مایه و پایه استواری و ماندگاری جهان مادی و معنوی است و نیرویی است که هستی را به کمال‌جویی و حدوث تازه‌تر و کامل‌تر از ناقص برمی‌انگیزد.

«پس عشق نسبت به ذات پروردگار که آن را قدیم اول باید خواند حادث و نسبت به هر پدیده دیگر قدیم است زیرا که عشق مایه به‌وجود آمدن جهان هستی و اجرای اراده قدیم اول و مبدأ کل است.»

دیرینگی عشق نسبت به عرفان این نکته را به اثبات می‌رساند که عرفان برآمده از عشق است. گویاترین گواه این معنی را در حکمت فلوطین و تفسیر وی از عشق معنوی و پیوند آن با خیر و نیکویی و جمال می‌توان یافت‌.از دید این فیلسوف عارف آدمی دارای مقام علوی بوده و جای در ملکوت اعلا دارد و بر اثر دل‌بستگی به تعلق‌های دنیوی و سر نهادن بر خواهش‌های نفسانی که خاستگاه انواع آ‌لودگی‌ها و زشتی‌ها و پلیدی‌ها است به نزول ارزش‌ها و فروافتادگی از مقام انسانی گرفتار آمده و از اصل خویش جدا مانده است.

آنان که از این جدایی سینه‌ای شرحه شرحه دارند و آرزوی پیوستن به اصل و مبدأ کل را در سر می‌پرورانند، ناگزیر از تزکیه و تهذیب نفس و پرهیز از هوسهای نفس هستند تا سبکبال و سبک بار راه وادی دوست را پیش گیرند.

مولوی نیز در مثنوی منشأ اصلی روح و هبوط آن به دنیای ماده و نیز بازگشت دوباره به منزلگه حقیقی را مطرح می‌کند. به اعتقاد او انسان با ایثار و تواضع امکان دست یافتن به واقعیت خود را می‌یابد و همواره از نیروی درونی انسان و شکوه شگرف آن سخن گفته است.
دفتر اول که با شکایت و حکایت نی‌ آغاز می‌شود، شکایت از دوری است.

دوری از معشوقی که جان نی را به فغان واداشته و از حسرت این فراق و سوز و داغ این جدایی چنان می‌نالد که هر صاحب ذوق را با خود و با درد خود همراه می‌کند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوی باعث نمی‌شود که خواننده صاحب دل پی به این موضوع نبرد که زمینه اصلی تمامی این مباحث عشق است که مانند رشته‌ای آنها را به هم پیوسته است. حرکت به جهت مشخصی که همانا مبدأ هستی و عشق است، در تمام مثنوی مشهود است.

مولوی پس از بیان شکایت نی، بلافاصله داستان عشق پادشاه و کنیزک را آورده است. در این حکایت نیز همانند بقیه حکایت‌های مثنوی مسائل با رمز و اشاره بیان شده است و سپس به تفسیر آن پرداخته شده است.

در این داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدایی و مجازی آن اشاره شده است که این نوع عشق در کل پدیده‌های هستی مشهود است و همانند کشش و میل دوجانبه‌ای است که خاک و گیاه و باران و آفتاب و نر و ماده را در تمام عالم به سوی هم می‌کشاند و عشق را نیروی محرک تمامی کائنات می‌سازد. این عشق که قانون وجود است در همه عالم قاهرست و عشق جسمانی انسان نیز از همین مقوله و در این مرحله از عشق که به قلمرو حیات حیوانی مربوط است با سایر انواع حیوان تفاوت ندارد.

« معهذا در انسان عشقی هم هست که ناشی از ماهیت انسانی اوست و نه فقط در قیاس با عالم حیوانی بلکه در قیاس با عالم ملائک هم مایه امتیاز است و ناشی از نوعی دانش و شناخت است که شاید آن را معرفت باید خواند.»

 

بابا طاهر

بابا طاهر عریان پیری وارسته و درویشی فروتن بود که دل به حقیقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آمیخته بود. بابا طاهر از شاعران اواسط قرن پنجم هجری قمری و از معاصران طغرل بیک سلجوقی بوده است .امروز آگاهی زیادی از زندگی بابا طاهر در دست نیست. فقط در بعضی از کتب صوفیه ، ذکری از مقام معنوی و مسلک و ریاضت و درویشی، تقوی و استغنای او آمده است . نامش طاهر و باطنش طاهرتر و منزه تر از نامش ، شهرتش به بابا به خاطر سیر کامل او در طریقت زهد ، عشق به حقیقت و شیدایی او بوده است. کلمه عریان که به او نسبت داده اند به علت بی توجهی به علایق دنیوی و لخت و عور زیستن وی می باشد. او مسلک درویشی و از خود فانی بودن و بی توجهی به علایق دنیوی را در زندگی همواره مراعات می کرد. آنچنانچه در خور سالکان حقیقی است دل در گرو دوست بسته و از جنبه خودبینی و خویش گرایی دور ساخته و موجب شده که او هیچگاه در صدد تظاهر و خودستایی بر نیاید. مقبره بابا طاهر در شهر همدان واقع است که اکنون مرقدش طوافگاه اهل دل می باشد.
• شب تاریک و راه باریک و من مست قدح از دست ما افتاد و نشکست
• نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
• ز دست چرخ گردون داد دیرم هزاران ناله و فریاد دیرم
• نشسته، دلستانم با خس و خار دل خود را چگونه شاد دیرم
• دلا، خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو ، که خوبان این پسندند
• متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن ، گروهی این پسندند
• ندونم لوت و عریونم که کرده خودم جلادو بی جونم که کرده
• بده خنجر که تا سینه کنم چاک ببینم عشق بر جونم چه کرده
• بشم، واشم از این عالم بدر شم بشم از چین و ماچین دورتر شم
• بشم از حاجیان حج بپرسم که این دیری بسه یا دورتر شم
• اگر دل دلبره ، دلبر کدمه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
• اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون
• یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون
• مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند
• ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
• بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

حکیم ابن سینا

شرف الملك حجت الحق شيخ ابوعلي، حسين عبدالله بن حسن بن علي بن سينا معروف به ابن سينا يا بوعلي سينا، بزرگترين دانشمند ايران و سرآمد حكماء و اطباء در ادوار اسلامي و مشهور در سراسر دنياست كه سهمي عظيم در ترقي و تكامل علم در جهان داشته است. اروپاييان وي را Avicenna  مي نامند. پدرش از مردم بلخ و اسماعيلي بود. او كه از عمال دولت ساماني بود در عهد سلطنت نوح بن منصور به بخارا منتقل شد و امور مالي قرية خرميثن را برعهده گرفت.

 در نزديكي قرية خرميثن دهي بود بنام افشنه كه عبدلله در آن زني گرفت بنام ستاره كه از وي حسين دراول شهريور 359 هجري شمسي برابر با سوم صفر سال 370 هجري قمري و و فرزند ديگري بنام محمود متولد شدند. پس از ولادت محمود ، هنگاميكه حسين 5 ساله بود عبدالله دوباره به بخارا برگشت و پسرانش در آنجا پرورش يافتند. حسين در آنجا قرآن و ادب را فراگرفت و هوش و استعداد او موجب تحير همگان بود. عبدالله او را براي فراگيري حساب و هندسه و حبر و مقابله نزد سبزي فروش  و محمود مساح و براي; فقه نزد اسماعيل زاهد فرستاد. در اين هنگام ناتلي حكيم و فيلسوف شاگرد ابوالفرج بن الطيب به بخارا آمد و با اصرار پدر ، حسين را پذيرفت. حسين فلسفه را نزد او شروع كرد و در تحقيق حد جنس مسائل جديدي آورد كه باعث شگفتي ناتلي شد و او عبدالله را از گماردن حسين به شغلي غير از علم آموزي برحذر داشت. حسين پس از آنكه در علم منطق مطالبي از استاد آموخت شخصاً به تحقيق و تشريح آن پرداخت تا در آن علم سرآمد شد. در همين حال به تحصيل و تجربة علم طب و درمان بيماران و كشف درمانهاي; جديد مشغول بود و در عين حال از آموختن فقه و مناظره در آن كوتاهي; نمي; كرد. بدين ترتيب در هفده سالگي در تمام علوم زمان خود استاد شد و شهرت او در بخارا فراگير گرديد به ويژه در علم طب كه اطباء بزرگ بخارا از درمانهاي قاطع اين پزشك جوان شگفت زده بودند و در محضر او براي تلمذ حاضر مي شدند.

 در اين زمان نوح بن منصور ساماني بيمار گرديد و پزشكان درباري از درمان او عاجز گشتند. به سراغ  ابن سينا فرستادند و او با معالجة ماليخولياي امير به روشي شايسته نزد وي مقام و منزلتي ارجمند يافت و ابن سينا در ازاي اين خدمت اجازه استفاده از كتابخانه دربار سامانيان را خواست كه امير آنرا پذيرفت. بوعلي درباره عظمت اين كتابخانه شرحي نگاشته است.

 بوعلي در 22 سالگي پدر را از دست داد و چون كار سامانيان با حملة محمود غزنوي رو به افول گذاشت آنجا را ترك كرد و به گرگانج نزد خوارزم شاه شتافت و در آنجا با دانشمنداني همچون ابوريحان بيروني ، ابوسهل مسيحي و ابونصر عراقي معاشرت كرد و پس از آن به خراسان رفت و بعد در گرگان ابوعبيد جوزجاني به شاگردي و ملازمت او درآمد . مدتي در ري و قزوين به طبابت و تدريس گذراند و سپس در همدان پس از معالجة شمس الدوله، وزارت او را برعهده گرفت. پس از مرگ او مدتي زنداني بود و پس از گريختن و مدتي زندگي پنهاني به اصفهان نزد علاءالوله رفت. شيخ در اصفهان كتاب "شفا" و بسياري ديگر از رسالات را تمام كرد و در سفر علاءالدوله به شاپورخواست "كتاب النجات" را نگاشت. "كتاب الانصاف" و دانشنامة علائي از دستاوردهاي همين دوران است. در يكي از كشمكشهايي كه بين علاءالدوله و ابوسهل حمدوني پيش آمد اثاثه و كتب شيخ به غارت رفت.

  در مجموع شيخ الرئيس راحتي; خيال نداشت و در اثر سفرهاي; متعدد بسيار فرسوده گشت و نهايتاً در حين سفري به همدان در سال 428 هجري شمسي در اثر قولنج درگذشت. از 450 تأليف ابن سينا 260 كتاب و رساله در علوم مختلف بجا مانده است كه حدود 40 عنوان از آنها در علم پزشكي; هستند. كتاب "قانون" او در طب چنان جامع و كامل بود كه حتي تا سال 1909 ميلادي در دانشگاههاي اروپايي تدريس مي شد. وي با شيوه اي تشريحي و تحليلي به بررسي اعضاء بدن انسان و بيماريها پرداخته است و با اينكه بسياري از دانسته هاي پزشكي امروز گسترده تر و متفاوت از دوران ابن سيناست ، اما روشمندي او در اين زمينه هنوز الگوي بسياري از كتب مرجع پزشكي مي باشد. اين كتاب در پنج جلد به زبان عربي كه زبان علمي آن دوران بوده، نگاشته شده است.

 

جلد اول "كليات" به اصول كلي علم طب اختصاص يافته است. جلد دوم دربارة داروها و مواد مؤثرة طبي به ترتيب حروف الفبا ست كه 760 دارو را دربرميگيرد. جلد سوم درباره بيماريها به ترتيب محل ابتلاء از سر تا پا است كه در بيست و دو فصل تنظيم شده است. جلد چهارم درمورد ناخوشيهايي مانند تب است كه به عضو خاصي محدود نمي شوند. جلد پنجم طرز تهيه داروهاي مركب را ارائه مي كند. قانون سه بار به طور كامل و چندين بار بصورت گزيده به زبان لاتين ترجمه شده است و از اوايل قرن دوازدهم ميلادي تقريباً در تمام دانشگاههاي اروپا كتاب درسي بوده است. در جايجاي كتاب تصاويري از اعضاء و استخوانهاي بدن نيز كشيده شده است. در حال حاضر تنها پنج نسخه كامل عربي از قانون در جهان ثبت شده اند  كه همگي در كتابخانه هاي اروپا و امريكا نگهداري مي شوند.

بزرگي بوعلي در علوم به حدي است كه ويليام هاروي (كاشف سيستم گردش خون در قرن 17 ميلادي) مي گويد اگر مي خواهيد به سرچشمه هاي دانش برسيد آثار ارسطو، سيسرو و ابن سينا را بخوانيد. ويليام اُسلر مي گويد "قانون طولانيتر از هر كتابي مرجع پزشكي در جهان بوده است"

 

آرامگاه بایزید بسطامی

بایزید بسطامی, آرامگاه در شهر بسطام * شش کیلومتری شاهرود در مجموعه ای مشتمل بر یک مسجد و چند مزار و بنا واقع است . با فاصلة اندکی از آن مزاری برجی شکل با گنبد رک وجود دارد که به امامزاده محمد فرزند امام جعفر صادق علیه السلام منسوب است و گفته می شود که امام او را برای راهنمایی مردم همراه بایزید به بسطام فرستاده بود. به قولی او پیش از درگذشت بایزید فوت کرد و در محل کنونی به خاک سپرده شد (یغمائی ص 23).

مقدسی (ج 2 ص 521) در قرن چهارم ضمن اشاره به شهر بسطام به عنوان شهری آباد از مسجد جامع سخن به میان آورده اما به مزار امامزاده محمد یا مزار بایزید بسطامی اشاره ای نکرده است . ناصر خسرو (ص 4) نیز که در 435 در سفر از

نیشابور به دامغان از این شهر عبور کرده گفته است که تربت شیخ بایزید بسطامی را زیارت نموده اما به مزار امامزاده محمد اشاره نکرده است در حالی که میان مزار بایزید و آرامگاهی که به امامزاده محمد نسبت داده شده تنها چند متر فاصله است . به گفتة اعتمادالسلطنه (ج 1 ص 73) مزار امامزاده محمدبن جعفر در روستای چهارده کلاته در گرگان است . حمدالله مستوفی (ص 161) در اشاره به بسطام تنها از مزار سلطان العارفین ابویزید طیفوربن عیسی سروشان یاد کرده است . ازینرو مزار بایزید بسطامی (شکل 1 ش 1) یکی از قدیمترین آثار برجای مانده در این مجموعه به شمار می آید. البته روی مقبرة بایزید سنگی است متعلق به آرامگاه قاضی ملک که احتمالا از حکام ایالت قومس بوده است . می توان حدس زد این سنگ بعدها روی مقبرة بایزید قرار داده شده باشد.

مسجدی کوچک در بخش جنوب شرقی مجموعه (شکل 1 ش 2) و فضایی در کنار آن (شکل 1 ش 3) وجود دارد که آن را متعلق به قرن دوم یا اوایل قرن سوم دانسته اند. در قسمت غربی آرامگاه بایزید دو اتاق کوچک متصل به یکدیگر وجود دارد اولی به ابعاد 2*5ر1 متر و دومی به ابعاد 2*2 متر که صومعه یا خانقاه بایزید (شکل 1 ش 4) خوانده می شود. در هریک از این اتاقها آثار گچبری زیبایی وجود دارد. در اطراف محراب اتاق اولی کتیبه ای با این مضمون وجود دارد: «بسم الله الرحمن الرحیم . اقم الصلوة طرفی النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکری للذاکرین و اصبر فان الله لایضیع اجرالمحسنین » و مقابل محراب روزن کوچکی است که بالای آن کتیبه ای دیده می شود که متصدی عملیات ساختمانی زیارتگاه و سایر ابنیه را شخصی به نام محمدبن حسین ابن ابیطالب دامغانی مهندس معرفی می کند. در بالای در ورودی اتاق دوم نوشته شده است : «امر بعمارة هذه الصومعة الشریفة المبارکة الکریمة افخم الکفات … فی سنه اثنی و سبعمأئه » (مخلصی ص 220). محمدبن حسین ابی طالب که از او با عنوان مهندس بنا یادشده است در 702 متصدی بازسازی یا احداث بخشی از خانقاه بوده است .

مسجد بایزید و منارة مجاور آن (شکل 1 ش 5) از دیگر آثار بسیار قدیمی این مجموعه اند. این مسجد شامل دو شبستان است که شبستان بزرگتر به شبستان مردانه و شبستان کوچکتر به شبستان زنانه مشهور است . فضای موسوم به شبستان زنانه مسجدی است از دورة ایلخانیان (اواخر قرن هشتم ) که فضای هشتی مجاور آن در همین دوره یا اندکی بعد احداث شده است ( ایرانیکا ذیل «بسطام »). روی یکی از دیوارهای مسجد نقوشی هست با تاریخ 514. خانیکوف به محرابی اشاره می کند که تاریخ 660 داشته ولی اینک اثری از آن باقی نمانده است (ویلبر ص 138). فریزر که در ربع نخست سدة نوزدهم میلادی (اوایل قرن سیزدهم ) این مجموعه را دیده به کتیبه ای با تاریخ 699 در مسجد اشاره کرده است . بعلاوه همو طرحی از این مجموعه ترسیم کرده که براساس آن سقف این مسجد (شکل 1 ش 5) گنبدی شکل بوده است درحالیکه سقف موجود این فضا مسطح و تیرپوش است و براساس کتیبة مورخ 1255 به فرمان فتحعلی شاه قاجار ساخته شده است . باتوجه به این طرح کاوش برای ردیابی آثاری از سقف گنبدی شکل نخستین آغاز شد و در 1363 ش کتیبه ای با تاریخ 699 کشف شد که براساس آن این مسجد در زمان ایلخانیان مرمت و فضای گنبددار مسجد بایزید توسط محمدبن حسین تزیین شده است . در این کتیبه به غازان خان و الجایتو اشاره شده است (ویلبر همانجا) همچنین آثاری به دست آمد که نشان می داد سقف پیشین مسجد بایزید (شبستان مردانه ) گنبدی شکل بوده است (عدل ص 175).

در جنوب ایوان ورودی در نزدیک مدرسة شاهرخیه و در شرقیترین بخش مجموعه مزاری وجود دارد (شکل 1 ش 6) که به علاءالدین محمد آخرین شاهزادة غوری منسوب است و تاریخ احداث آن را در حدود 612 دانسته اند ( ایرانیکا ذیل «بسطام »).

در غرب امامزاده محمدبن جعفر مزاری هست (شکل 1 ش 7) که بدرستی معلوم نیست به چه کسی تعلق دارد. این مزار در اواخر قرن هفتم ساخته شده است . بنای مزار منسوب به محمدبن جعفر (شکل 1 ش 10) به اوایل قرن هشتم تعلق دارد که در قرن دهم مرمت شده و کتیبه ای سنگی با این متن در آن قرار داده شده است : «بشرف توفیق تعمیر مزار فایض الانوار امامزاده مشرف شده بندة کمترین بندگان شاه عالم پناه امیر غیث استاجلو سنة 968». ابن بطوطه (ج 1 ص 443) در سفر خود به بسطام و زیارت مزار بایزید به مزار امامزاده محمدبن جعفر نیز اشاره کرده و گفته است که مقبرة بایزید با آرامگاه امامزاده زیر یک قبه قرار داشته اند ( رجوع کنید به حقیقت ص 133). این نکته با توجه به شواهد و اسناد موجود درست به نظر نمی رسد.

پیشطاق و دالان ورودی جبهة غربی مجموعه (شکل 1 ش 11) در زمان الجایتو ساخته شده و در کتیبه ای که در یکی از حاشیه های گچبری سردر ورودی و دالان فوق وجود دارد نام الجایتو و تاریخ 713 درج شده است . ایوان واقع در غرب صحن مجموعه (شکل 1 ش 12) نیز اندکی پس از ایوان شرقی و در قرن هشتم ساخته شد ( ایرانیکا ذیل «بسطام »). فضای مجاور ایوان غربی (شکل 1 ش 13) که به سرایدار مجموعه اختصاص یافته تاریخ ندارد.

مقبرة مشهور به مقبرة غازان خان (شکل 1 ش 14) در اواخر قرن هفتم یا اوایل قرن هشتم ساخته شده است . این بنا دارای گنبد رک و از لحاظ معماری از نوع مقابر برجی شکل است . برخی احداث این گنبد و همچنین گنبد مزار امامزاده جعفر را به غازان خان نسبت داده اند (یغمائی ص 133) در حالیکه اعتمادالسلطنه (ج 1 ص 74) احداث گنبد منسوب به غازان خان را به سلطان محمد الجایتو نسبت داده است . گفته شده است که گنبد اخیر را غازان خان به عنوان آرامگاه بایزید احداث کرده و قصد داشته است جسد شیخ را به آنجا انتقال دهد اما به سبب دیدن بایزید در خواب یا مخالفت برخی از فقها از تغییر مکان آرامگاه خودداری کرده است . به احتمالی ضعیف چنین هدفی وجود داشته است زیرا اگر غیر از این بود از همان زمان می توانستند بنای برجی شکل را بر روی مقبره بسازند مگر اینکه بگوییم علت عدم احداث آن روی مقبره شاید به دلیل بدنما شدن دو گنبد در کنار یکدیگر بوده است .

قسمتی از فضایی که به آن شربتخانه گفته می شود (شکل 1 ش 15) به قرن چهارم تعلق دارد. ایوان جنوبی (کنار مزار امامزاده ) نیز در قرن دهم تعمیر شده (شکل 1 ش 16) است . تاریخ رواق (پوشش سقف ) فضای جلو مسجد بایزید (شکل 1 ش 17) معلوم نیست اما براساس کتیبة موجود در آن در 1242 در زمان فتحعلی شاه قاجار اقداماتی در آن صورت گرفته است . دیوار این مسجد در جبهة واقع در زیر این سقف دارای نماسازی است که با توجه به این موضوع و نیز درنظر گرفتن جایگاه استقرار این فضا نسبت به فضاهای سه جبهة آن احتمالا نخست به عنوان فضایی باز (صحن شکل 1 ش 19) برای مسجد استفاده می شده است . آخرین اثر تاریخی این مجموعه مقبره ای از شاهزاده ای افغانی به نام اعظم خان است (شکل 1 ش 18) که در اواخر قرن سیزدهم ساخته شده است .

مجموعة آرامگاه بایزید بسطامی را می توان جزو آن گروه از مجموعه های آرامگاهی بزرگ با طرح نامنظم دانست که قدیمترین آثار آن به قرنهای سوم تا پنجم تعلق دارند اما بیشترین قسمتهای آن در دورة ایلخانیان و پس از آن ساخته شده است . این مجموعه در مرکز شهر بسطام و در مجاورت مسجد جامع و مدرسة شاهرخیه قرار داشته است و اکنون نیز مهمترین اثر تاریخی این شهر به شمار می آید.

زندگينامه بايزيد بسطامي را در سايت فرهنگسرا ببينيد جمعه 30 فروردین1387

http://www.farhangsara.com/ferfaniran_bastami.htm

 

 

معماري رياضي مکان است و موسيقي هندسه زمان

 

معماري و موسيقي. اين دو هنرهايي هستند که در صورت «انتزاعي» و در مفهوم «مجرد» شناخته مي شوند و برخورد روزمره با آنها نيز «مجزا» و «مجرد» مي باشد.
«انتزاعي» بودن خصيصه اي مشترک در بين هنرهاست؛ کليد و مثال روشن گفتگوي ما نيز در اين مجموعه اشتراک و اسباب انتزاعي بودن اين دو هنر است كه قطعاً راه را براي بررسي ساير هنرها مي گشايد. موسيقي، هنري شنيداري مي باشد و در مرحله آغازين «ارتباط با مخاطب»مي تواند با ايجاد حالات صوتي، حس او را در لحظه بسازد و يا «ضمير ناخودآگاه» را به تداعي معاني وادارد.حالات موسيقي پيرو قواعد مشخصي منبعث از رياضيات و فيزيک که از نظم طبيعت پديد مي آيد، قواعد رياضي شناخته شده اي همچون"اعداد طلایی"و «فرمول معروف فيبوناچي » و اصول کشف شده تناسبات هندسي در تحليل هندسي طبيعت جانداران در موسيقي به وفور يافت مي شود.

از خصايص آدميان به قالب در آوردن و قالبي کردن عناصر موجود براي ثبت و ضبط و استفاده مجدد از آنهاست و همين امر باعث شده در موسيقي اصول شناخته شده با اصول «موضوعه» زمينه ثبت , ضبط و اجراي مجدد موسيقي ايجاد شود. عدم ديدن «نفحات» , لمس و تفکر بر روي آنها از عوامل مهم انتزاعي بودن اين هنر است.
اينک با بررسي و با شناخت عناصر مادي و طبيعت معماري, توجه به حالات دروني و تفکر مخاطب مي توان گفت:معماري نيز «انتزاعي» است؛ چه عناصر طبيعي در معماري آنگونه که بايد باشند نيستند و تغيير شکل يافته اند. ثبت و نگهداري معماري براي بوجود آوردن آن نيز در بستر «هندسه» و به نوعي «هندسه در بعد دادن به عناصر رياضي» صورت مي گيرد.عدم درک معماري و ايجاد حالت روحي و تفکر برانگيز براي مخاطبان و استفاده کنندگان از آن ، به نوعي « مجرد رمزگونه » منتهي مي شود که در نهايت «هندسه» خاصي را در ذهن شکل مي دهد. احاطه آدمي بر معماري با شناخت (هندسه) و قواعد آن و «تعريف اشکال و کنار هم گذاشتن آنها» در روي کاغذ با نام «نقشه و طرح معماري» به نوعي تعريف شده است و کنکاش آدمي در طبيعت نيز مصالح مورد نياز را در ايجاد يک اثر معماري خوب به او مي دهد. دوست هنرمندي گفته است:معماري موسيقي مکان است؛ موسيقي, معماري زمان است.
حالات موسيقي پيرو قواعد مشخصي منبعث از رياضيات و فيزيک است
معماري هندسه مکان است و موسيقي رياضي زمان
و مي تواند بدينگونه نيز باشد که:
معماري رياضي مکان است و موسيقي هندسه زمان!
موسيقي ايستا نيست ولي معماري ايستا است. در مورد نقاشي, ايستايي در بطن كار معرفي مي شود. برخورد دو علم مشترک البنيه (هندسه و رياضي) که هر دو هنرهاي ذهني منبعث و مشتق از طبيعت هستند در موسيقي و معماري به نحوي سازگاري ايجاد نموده است که «حس مشترک بودن معماري و موسيقي» را تقويت مي کند و راه را براي ارزيابي اين دو هنر مهيا مي سازد.

اساس معماري به نوع ديد طراح اثر و نوع نياز استفاده کننده برمي گردد و اساس موسيقي نيز بر نوع نگاه موسيقيدان و خالق اثر و نوع (شنود) مخاطب بنا مي شود.(اصولاً هنر, گفت و شنود هنرمند است با مخاطب؛ هنر, گفت است و نقد مخاطبان, شنود.)از نظم طبيعت پديد مي آيد،


 

 

 

ستایش همگانی

پروردگارا تویی پرورنده و تویی نگهبان، نداری آغاز و انجام، نداری همتا و نه مانند. بیرون از تصور و قیاسی و فهم ما نارسا به شناخت تو.

تویی بی رنگ و بی بیان، بی شکل و بی نشان و برتر از وهم و گمان.

تویی نامحدود و بیکران، نیستی ناپذیر جاویدان، ماورای تصور و گمان.

تویی بخش ناشدنی و تویی نادیدنی مگر بدیده ی دل باطنی.

تویی که همیشه بوده ای، همیشه هستی و همیشه خواهی بود.

تویی در همه جا و در همه چیز و تویی آنسوی همه جا و همه چیز.

تویی در آسمانها و در ژرف دریاها، تویی آشکارا و نهان در همه ی طبقات و هم آنسوی طبقات.

تویی در عالم سه گانه و هم بالاتر از عالم سه گانه.

تویی بی نیاز و برتر از توانایی ادراک.

تویی آفریدگار، خداوند خداوندان و دانای رازهای نهان، از دیدگان پنهان و در دلها عیان.

تویی توانای کل و در همه حال و همه جا حاضر و ناظر.

تویی دانش بیکران، نیروی بیکران و سرور بیکران..

تویی دریای معرفت و دانای مطلق و دانش بیکران. دانایی از گذشته و حال و آینده.

تویی خود دانش و سرچشمه معرفت و تویی بخشاینده کل، سرور کاینات و خیرخواه جاودان.

تویی جان جانان و دارای صفات جاودان، تویی با نشان و بی نشان.

تویی ذات سه گانه؛ راستی، معرفت و سرور.

تویی سرچشمه حقیقت و اقیانوس مهر و محبت.

تویی یگانه قدیم و برترین برتر.

تویی پرابهو، پرمشور، تویی آنسوی خدا بلکه آنسوتر.

تویی پربرهما، الله، الهی، یزدان، اهورامزدا، خداوندگار محبوب.

نامت ایزد و تنها تویی شایسته پرستش.


 

 

 

سر به عدم درنه و یاران طلب

بوی وفا خواهی ازیشان طلب

بر سر عالم شو و هم جنس جوی

در تک دریا رو و مرجان طلب

مرکز خاکی نبود جای تو

مرتبه‌ی گنبد گردان طلب

مائده‌ی جان چو نهی در میان

جان به میانجی نه و مهمان طلب

روی زمین خیل شیاطین گرفت

شمع برافروز و سلیمان طلب

ای دل خاقانی مجروح خیز

اهل به دست آور و درمان طلب

زهر سفر نوش کن اول چو خضر

پس برو و چشمه‌ی حیوان طلب

خطه‌ی شروان نشود خیروان

خیر برون از خط شروان طلب

سنگ به قرابه‌ی خویشان فکن

خویش و قرابات دگرسان طلب

یوسف دیدی که ز اخوة چه دید

پشت بر اخوة کن و اخوان طلب

مشرب شروان ز نهنگان پر است

آبخور آسان به خراسان طلب

روی به دریا نه و چون بگذری

در طبرستان طربستان طلب

مقصد آمال ز آمل شناس

یوسف گم کرده به گرگان طلب