جملات بزرگان بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است . فردوسی خردمند *** آزادی متعلق به یک نفر نیست ، مال همه است . اسپنسر *** آزادی باجی به مردم نیست ! چرا که مال و داشته آنهاست. ارد بزرگ *** هرکس قادر به تملک و ارادۀ نفس خود باشد آزادی حقیقی را به دست آورده است . پرسلیس *** آزادی تلاش خردمندانۀ آدمی در جستجوی علت حادثه هاست . هربرت مارکوزه *** رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی . ارد بزرگ *** آزادی این نیست که هرکس هرچه دلش خواست بکند ، بلکه آزادی حقیقی قدرتی است که شخص را مجبور به انجام وظایف خود می کند .ماکدونال *** آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام بدهیم ، بلکه آن است که آنچه را که حق داریم بکنیم . ویکتور کوزن *** حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران *** " هرگز کسی که استعداد خوبی در تایپ کردن دارد پروفسور نخواهد شد!!!" . لوسی اسمیت *** " زندگی آنقدر کوتاه است که بعضی ها فقط میرسند کارهای ضروری خود راانجام دهند!!!" . فرد هند فاین *** " بدی را با عدالت پاسخ دهید، مهربانی را با مهربانی" . کنفوسیوس *** " در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید" . ارد بزرگ *** " اگر قرار است انسان روزی تعادل روحی خود را از دست بدهد و بشکند بهتر آن است که در جوانی باشد چرا که بعد از آن محکمتر وقدرتمند تر زندگی خواهیم کرد!" . آرید هالاند *** " زندگی کردن چون مجموعه ای ست از لایه های زیرین یک سازنده گی عاشقانه ایست که دوباره و دوباره در طول زندگی بازسازی می شود اینرا زمانی باور می کنی که آنرا امتحان کرده باشی!!!" . بیورنست یئرن *** " انسان آن چیزی خواهد شد که خود باور دارد!" . أودنه ساندروُل *** " هر چیزی که بیرون از محدوده آبرو باشد جز شکست وتباهی نتیجه ای نخواهد داشت!!" . سامر سومروم *** " اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن" . ارد بزرگ *** " پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی" . مهاتما گاندی

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است. و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان. خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکترآیید، نزدیکتر. عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید. و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

عقابی پرید

عقابی پرید به گنجشک گفتند بنویس: عقابی پرید. عقابی فقط دانه از دست خورشید چید. عقابی دلش آسمان ,بالش از باد به خاک و زمین تن نداد. و گنجشک هر روز همین جمله ها را نوشت و هی صفحه, صفحه وهی سطر , سطر چه خوش خط و خوانا نوشت ************* و هر روز دفتر مشق او را معلم زد ورق وهر روز هم گفت:آفرین چه شاگرد خوبی, همین. ************* ولی بچه گنجشک یک روز با خودش فکر کرد: برای من این آفرین ها که بس نیست! سوال من این است چرا آسمان خالی افتاده آنجا برای عقابی شدن چرا هیچکس نیست؟ چقدر از ((عقابی پرید)) فقط رونویسی کنیم چقدر آسمان, خط خطی بال کاهی چرا پر کشیدن فقط روی کاغذ چرا نقطه هر روز باز از سر خط چرا....؟ برای پریدن از این صفحه ها نیست راهی؟ و گنجشک کوچک پرید به آن دورها به آن جا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست به آن نورها و هی دور و هی دور و هی دورتر واز هر عقابی مغرور تر و گنجشک شد نقطه ای نه در آخر جمله در دفتر این و آن که بر صورت آسمان میان دو ابروی رنگین کمان

قلعه پنج برار مور موری(قلعه تاج میر)

 موقعیت جغرافیایی

پنج برار محدوده ای تاریخی می باشد که در کوهپایه های جنوبی کوه کاسه ماس، مشرف بر دشت مور موری واقع شده و قلعه پنج برار یکی از این آثار محسوب می گردد. ویرانه های این قلعه بر بلندی های شرقی مشرف بر رودخانه پنج برار همچنان باقی است. پستی و بلندی های متعدد، دره رودخانه پنج برار و تپه ماهورهای جبه جنوبی،توپو گرافی این منطقه باستانی را شکل می دهد(حبیب الله محمودیان 1383).

شرح اثر

قلعه پنج برار که به قلعه تاج میر معروف است بر روی بلندی مشرف بر شهر باستانی پنج برار بر جای مانده است. از آنجا که زمینهای کشاورزی منطقه متعلق به آقای تاجمیر از افراد سرشناس و مسن مور موری است در نتیجه به این نام معروف شده است. این قلعه شامل دژ پیرامونی و بناهای داخل محوطه دژ می باشد. از بناهای داخلی قلعه به جز پی یک اتاق به ابعاد 5/4*5/7 متر، هیچ بنای دیگری باقی نمانده است. حصار پیرامونی دژ قلعه مانند سایر آثار نواحی کوهستانی زاگرس با مصالح سنگ و گچ بنا شده است. ابعاد دژ 60*80متر است. تراکم آوار موجود در کنار پی بنا نشان دهنده ارتفاع دیوار و دژ قلعه بوده است. سنگهای نسبتا بزرگ که از سنگهای رودخانه ای و بومی منطقه است، در این بنا به کار رفته و در مواردی سنگهای جور شده مورد استفاده قرار گرفته است. منطقه پنج برابر تقریبا در فاصله 7 کیلومتری از مرکز بخش کلات مور موری قرار دارد که به نظر می رسد اهالی مور موری در قرون گذشته در این محل سکونت داشته اند. اهالی محل نیز با این نظر موافق هستند. عرض دیوار دژ در پی به 5/1 متر می رسد. بقایای پی بنا نشان دهنده این است که قبل از ساخت قلعه در این محل، بنای دیگری با استحکام بیشتر وجود داشته است . حصار این قلعه تقریبا مربع شکل بوده و نظم هندسی بر معماری حاکم است. در چهار گوشه بنا که دایره ای شکل بنا شده محل و جایگاه نگهبانی از قلعه می باشد که با همان مصالح و اندود گچ اندود کاری شده است. در این بخش از بنا سوراخ هایی تعبیه گردیده که برای دید نگهبان و پاسداری از ساکنان قلعه مورد استفاده قرار می گرفته است. آثار ویرانه بناهای دیگری در شمال و شرق قلعه دیده می شود که به نظر می رسد محل سکونت ساکنان شهر پنج برار باشد. در حاشیه غربی اثر، رودخانه پنج برار قرار دارد که آثار آسیاب های فراوانی از دوره های گذشته تا عصر حاضر در کناره های آن به جای مانده است، قسمتی از بنای پنج عدد از این آسیاب ها همچنان باقی است. قلعه فعلی اسلامی است اما پی بنا و شواهد موجود بر سطح زمین های پیرامونی خصوصا سفال های خشن با شاموت سنگریزه نشان می دهد که در دوره های مختلف تاریخی از جمله سکونتگاههای منطقه بوده است. آثار آوار بناهای متعددی در محدوده شهر باستانی پنج برار دیده می شود که بررسی کاربرد آنها نیازمند تحقیقات علمی گسترده می باشد. ادامه این پژوهشها می تواند اطلاعات بیشتری را در مورد موقعیت باستانی این اثر در اختیار قرار دهد (محمودیان 1383).

 بنای داخلی دژ

در ضلع جنوب غربی دژ پنج برار، آثاری از یک اتاق به ابعاد 5/4*5/7 متر دیده می شود که حدود 50 سانتی متر از پی دیوار این اتاق باقی مانده است. مصالح این بنا از سنگ و گچ و عرض دیوار است و سه پنجره در ضلع غربی آن به چشم می خورد. در ورودی این اتاق در ضلع جنوبی واقع شده است. در بخش شمالی این اثر پی بناهای دیگری دیده می شود که به نظر می رسد محل بنای اصلی قلعه بوده است. متاسفانه این بنا کاملا تخریب شده است. به نظر می رسد از سنگ این بنا برای حصارکشی زمین های کشاورزی منطقه استفاده شده باشد

قلعه توت ایلام

قلعه یا دژ توت در ناحیه جنوب روستای بانقلان قرار دارد که از توابع شهر ایلام است . این قلعه در میان کشتزارهاو باغهای کشاورزی و بر فراز یک تپه باستانی از گذشته بر جای مانده است و به نام قلعه توت معروف است. آثار تخریب شده قلعه توت بر فراز تپه باستانی قلعه توت ملاحظه می شود. ارتفاع تپه از سطح زمین‌های اطراف حدود 15 متر اندازه گیری شده است. امروز در بنای این قلعه پلان مشخصی دیده نمی شود. بخش عمده بنا بر اثر فرسایش و تخریب تدریجی از بین رفته است. سنگ بکار رفته در معماری قلعه، به تدریج برای حصار‌کشی باغ ها و مزارع کشاورزی پیرامون انتقال داده شده که همین مساله موجب شده تا از معماری قلعه اثری باقی نماند اما این اثر به عنوان یک تپه باستانی قابل مطالعه است.

شواهد فرهنگی

بر اساس اثر محمودیان (1383)، در تپه تکه های متراکم سفال و ابزارهای سنگی دیده می شود. سفال های بدست آمده همگی بدون لعاب بوده و اکثرا دارای پوشش گلی نخودی و آجری است. پخت سفال ها ناقص بوده و از مواد گیاهی، شن و ماسه برای شاموت آنها استفاده شده است. اکثر سفال ها از نوع سفال های خشن خمره ای، چرخ ساز و دارای تزیینات افزوده دور کمر یا روی شانه ظروف هستند.

 بقایای معماری

به گفته محمودیان (1383)، در سطح تپه و در گوشه جنوب شرقی آن، توده‌ای از قلوه سنگ به ارتفاع حدودا یک متر دیده می‌شود، همچنین در حاشیه غربی سطح تپه چند ردیف توده سنگی به صورت خشکه چین دیده می‌شود. به احتمال زیاد این سنگ ها بقایای معماری قلعه سطح تپه هستند که در گذشته در ساخت دیوارها بکار رفته است. به دلیل فعالیتهای نامتعارف کشاورزی در سطح تپه و دامنه‌های آن بافت سطحی تپه و بنای قلعه به هم خورده است. در سطح و سمت جنوب تپه آثار و گچ ( و احتمالا کوره گچ) دیده می‌شود.

قلعه هزار در

قلعه هزار در دره شهر در شرق این شهرستان واقع در استان ایلام قرار دارد که قدمتش به دوره ساسانی می‌رسد. نمای اصلی این اثر دارای طاق های هلالی شکل است. با توجه به ساختار معماری قلعه هزار در، این اثر به احتمال قلعه یا پادگان نظامی بوده است. پلان اصلی بنا مستطیل شکل است. راهروهای طولانی در چهار جهت آن قرار گرفته و بوسیله درگاههایی به اتاق های داخل مرتبط می شوند. این بنا دارای چند طبقه است که زیرزمین طبقه همکف و طبقه بالایی ( باتوجه به پی) را شامل می شود. به دلیل پوشش قطور و محکم دیوار و نبود پنجره های باز در راهروها اتاق ها و دالان ها انتظار می رود که فضا تاریک باشد اما تامین نور از طریق دریچه هایی به قطر تقریبی یک متر در سقف، دالان، راهرو و اتاق صورت می گیرد که کار تهویه را نیز انجام می داده است. مصالح بنا نیز شامل سنگهای تراشیده و قلوه سنگهایی است که در ملات آنها گچ پخته به کار می رفته است. از آنجا که معماری این بنا همانند شهر تاریخی دره شهر است اینگونه تخمین زده می شود که قدمت این بنا به دوره ساسانی برگردد(حبیب الله محمودیان1383).

 حصار اصلی قلعه

آثار پی بنا درچهار طرف بنای قلعه قرار دارد که حصار قلعه را تشکیل می دهد. قطر دیوارها حدود 5/1متر است و در بنای آن از مصالحی همچون قلوه سنگ و گچ استفاده شده است. دیوار جبهه شمالی که مشرف به پرتگاه ایجاد شده، حدود چهار متر پایینتر از دیوار قلعه بنا شده است. آثاری از یک بنا با مصالح یاد شده در دامنه تند جبهه شمالی به سمت زیر قلعه ایجاد شده که کاربرد آن مشخص نیست. سفاله های محوطه قلعه غالبا به رنگ نخودی است. پخت سفالها کافی و تزئینات نقش برجسته، طنابی و نقش کنده دارد. سفال شاخص این منطقه، سفال نیش گونی است که به دوره ساسانی متعلق دارد. سبک معماری و مصالح به کار رفته نشان دهنده این است که احتمالا بنا متعلق به دوره تاریخی است(محمودیان 1383).

منابع:

حبیب‌الله محمودیان، 1383، معرفی اجمالی قلعه‌های باستانی استان ایلام، بخش دوم، انتشارات گویش

قلعه الموت

قلعه‌ی اَلَموت از دژهای تاریخی ایران است.

قلعه‌ی الموت در شمال شرقی روستای گازرخان و بر فراز كوهی از سنگ به ارتفاع ۲۱۰۰ متر از سطح دريا قرار دارد.. اين كوه از نرمه گردن (ميان نرمه‌لات و گرمارود) شروع شده و به طرف مغرب ادامه پيدا كرده است. صخره‌هاي پيرامون قلعه كه رنگ سرخ و خاكستري دارند، در جهت شمال شرقي به جنوب غربي كشيده شده‌اند. پيرامون دژ از هر چهار سو پرتگاه است و تنها راه ورود به قلعه در انتهای ضلع شمال شرقی است كه كوه هودكان با فاصله‌ای نسبتا زياد بر آن مشرف است. . اين قلعه يكی از جاذبه‌های گردشگری استان قزوين محسوب می‌شود.


حمدالله مستوفی درباره‌ی اين قلعه گفته است كه اين بنا به ‌دست «داعی الحق حسن بن زيد الباقر» بنا شده است.


حسن صباح در سال ۴۸۶ هجری قمری اين قلعه را تصرف كرد كه اكنون به نام قلعه‌ی حسن صباح نيز ناميده می‌شود.


قلعه الموت را مردم محل «قلعه حسن» مي‌نامند. اين قلعه از دو بخش غربي و شرقي تشكيل شده است. هر بخش، به دو بخش: قلعه پايين و قلعه بالا تقسيم شده است كه در اصطلاح محلي، آنها را «جورقلا» و «پيازقلا» مي‌نامند. طول قلعه حدود يک صد و بيست متر و عرض آن در نقاط مختلف بين ده تا سی و پنج متر متغير است. ديوار شرقي قلعه بالا يا قلعه بزرگ كه از سنگ و ملاط گچ ساخته شده است، كم‌تر از ساير قسمت‌ها آسيب ديده است. طول آن حدود ده متر و ارتفاع آن بين چهار تا پنج متر است. در طرف جنوب، در داخل صخره اتاقي كنده شده كه محل نگهباني بوده است. در جانب شرقي اين اتاق، ديواري به ارتفاع دو متر وجود دارد كه پي آن در سنگ كنده شده و پشت كار آن نيز از سنگ گچ بنا شده است و نماي آن از آخر مي‌باشد. در جانب شمال غربي قلعه بالا نيز دو اتاق در داخل سنگ كوه كنده‌اند. در اتاق اول، چاله آب كوچكي قرار دارد كه اگر آب آن را كاملاً تخليله بكنند، دوباره آبدار مي‌شود. احتمال مي‌دهند كه اين چاله با حوض جنوبي ارتباط داشته باشد. در پاي اين اتاق، ديوار شمالي قلعه به طول دوازده متر و پهناي يک متر قرار دارد كه از سطح قلعه پايين‌تر واقع شده است و پرتگاه مخوفي دارد. در جانب جنوب غربي اين قسمت قلعه، حوضي به طول هشت متر و عرض پنج متر در سنگ كنده‌اند كه هنوز هم بر اثر بارندگي‌هاي زمستان و بهار پر از آب مي‌شود. در كنج جنوب غربي اين حوض، درخت تاك كهن‌‌سالي كه هم‌چنان سبز و شاداب است، جلب توجه مي‌كند. اهالي محل معتقدند كه آن را «حسن صباح» كاشته است.


اين قسمت از قلعه ، به احتمال زياد، همان محلي است كه حسن صباح مدت سی و پنج سال در آن اقامت داشته و پيروان خود را رهبري مي‌نموده است. در جانب شرقي قلعه، پاسداران قلعه و افراد خانواده‌هاي آنها ساكن بوده‌اند در حال حاضر، آثار كمي از ديوار جنوبي اين قسمت باقي مانده است. در جانب شمال اين ديواره، ده آخور براي چارپايان، در داخل سنگ كوه‌كنده شده است. گذشته از آثار ديوار جنوبي، ديوار غربي اين قسمت به ارتفاع دو متر هم چنان پابرجاست؛ ولي از ديوار شرقي اثري ديده نمي‌شود. در اين سمت، سه آب انبار كوچك در دل سنگ كنده‌اند و چند اتاق نيز در سنگ ساخته شده كه در حال حاضر ويران شده‌اند. بين دو قسمت قلعه؛ يعني قلعه بالا و پايين، ميدانگاهي قرار دارد كه بر گرداگرد آن، ديواري محوطه قلعه را به دو قسمت تقسيم كرده است. در حال حاضر، در ميان ميدان آثار فراواني به صورت توده‌هاي سنگ وخاك مشاهده مي‌شود كه بي‌شك باقي مانده بناها و ساختمان‌هاي فراواني است كه در اين محل وجود داشته و ويران گشته‌اند. به‌طور كلي بايد گفت، قلعه‌الموت كه دو قلعه بالا و پايين را در بر مي‌گيرد، به صورت بناي سترگي بر فراز صخره‌اي سنگي بنا شده و ديوارهاي چهارگانه آن به تبعيت از شكل و وضع صخره‌ها ساخته شده‌اند؛ از اين رو عرض آن به‌خصوص در قسمت‌هاي مختلف فرق مي‌كند. از برج‌ هاي قلعه، سه برج گوشه‌هاي شمالي و جنوبي و شرقي هم‌چنان برپاي‌اند و برج گوشه شرقي آن سالم‌تر است. دروازه و تنها راه ورود به قلعه در انتهاي ضلع شمال شرقي قرار دارد. مدخل راه منتهي به دروازه، از پاي برج شرقي است و چند متر پايين‌تر از آن واقع شده است. در اين محل، تونلي به موازات ضلع جنوب شرقي قلعه به طول شش متر و عرض دو متر و ارتفاع دو متر در دل‌سنگ‌هاي كوه كنده شده است. با گذشتن از اين تونل ، برج جنوبي قلعه و ديوار جنوب غربي آن، كه روي شيب تخته سنگ ساخته شده است، نمايان مي‌گردد. اين ديوار بر دشت وسيع گازرخان كه در جنوب قلعه قرار دارد، مشرف است؛ به نحوي كه دره الموت رود از آن ديده مي‌شود. راه ورود به قلعه با گذشتن از كنار برج شرقي و پاي ضلع جنوب شرقي، به طرف برج شمالي مي‌رود. از آنجا كه راه ورود آن در امتداد ديوار، ميان دو برج شمالي و شرقي، واقع شده است استحكامات اين قسمت، از ساير قسمت‌ها مفصل‌تر است و آثار برج‌هاي كوچك‌تري در فاصله دو برج مزبور ديده مي‌شود. ديوارهاي اطراف قلعه و برج‌ها، در همه جا، داراي يك ديوار پشت‌بندي است كه هشت متر ارتفاع دارد و به موازات ديوار اصلي بنا شده است و ضخامت آن به دو متر مي‌رسد. از آنجا كه در تمام طول سال، گروه زيادي در قلعه سكونت داشته و به آب بسيار نياز داشته‌اند؛ سازندگان قلعه با هنرمندي خاصي اقدام به ساخت آب انبارهايي كرده‌اند و به كمك آب‌روهايي كه در دل سنگ كنده‌اند، از فاصله دور، آب را بر اين آب انبارها سوار مي‌نموده‌اند.در پاي كوه‌الموت، در گوشه شمال شرقي، غار كوچكي كه از آب رو مجرا ‌هاي قلعه بوده، ديده مي‌شود. آب قلعه از چشمه «کلدر» كه در دامنه كوه شمال قلعه قرار دارد، تأمين مي‌شده است. مصالح قسمت‌هاي مختلف قلعه، سنگ (از سنگ‌ كوه‌هاي اطراف)، ملات‌گچ، آجر، كاشي و تنپوشه هايی سفالی به قطر ۱۰ سانتی‌متر است.


آجرهاي بنا كه مربع شكل و به ضلع بيست و يک سانتي‌متر و ضخامت پنج سانتي‌مترند، در روكار بنا به كار برده شده‌اند. در ساختمان ديوارها، براي نگهداري ديوارها و متصل كردن قسمت‌هاي جلو برج‌ها به قسمت‌هاي عقب، در داخل كار، كلاف‌هاي چوبي به‌طور افقي به كار برده‌اند. از جمله قطعات كوچك كاشي كه در ويرانه‌هاي قلعه به دست آمده، قطعه‌اي است به رنگ آبي آسماني با نقش صورت آدمي كه قسمتي از چشم و ابرو و بيني آن كاملاً واضح است. امروزه در دامنه جنوبي كوه هودكان كه در شمال كوه قلعه‌الموت واقع شده است، خرابه‌هاي بسياري ديده مي‌شود كه نشان مي‌دهد روزگاري بر جاي اين خرابه‌ها، ساختمان‌هاي بسياري وجود داشته است.


در حال حاضر، اهالي محل خرابه‌هاي اين محوطه را ديلمان‌ده ، اغوزبن ، خرازرو و زهيركلفي مي‌نامند. همچنين در سمت غرب قلعه، قبرستاني قديمي معروف به «اسبه كله چال» وجود دارد كه در بالاي تپه مجاور آن، بقاياي چند كوره آجرپزي نمايان است. در قله كوه هودكان نيز پيه‌سوزهاي سفالين كهن به دست آمده است. سال بناي قلعه‌الموت در كتاب نزهه‌القلوب حمدالله مستوفي، دويست و چهل و شش ه ـ .ق ذكر شده كه همزمان با خلافت المتوكل خليفه عباسي مي‌باشد.


اين قلعه در شوال ۶۵۴ هجری قمری به‌دستور هلاكو به آتش كشيده و ويران شد و از آن پس به‌عنوان تبعيدگاه و زندان مورد استفاده قرار گرفت. همچنين از سال ۹۳۰ هجری قمری و ابتدای حكومت شاه ‌طهماسب صفوی تا سال ۱۰۰۶ هجری قمری قلعه كالبدی سالم داشته است.


متاسفانه حفاری‌هايی كه در دوره‌ی قاجار برای يافتن گنج در قلعه‌ی الموت انجام شده، سبب ويرانی آن شده‌است.


حسن صباح از این قلعه دارو نیز به تمامی شهرهای ایران ارسال می کرده است.

 

قلعه دختر و قلعه اردشير

در داخل شهر کرمان بر فراز تپه های مرتفع شرقی شهر بقايای ديدنی دو قلعه بزرگ به چشم می خورد که از قبل از اسلام به يادگار مانده است يکی از آنها قلعه اردشير است که بر فراز تپه مرتفع جنوبشرقی قرار دارد. وضع طبيعی آن باعث شده است که آن را "قلعه کوه" بنامند. ديواره های قلعه از خشت خام ضخيم ساخته شده است. اين قلعه را "اردشير ساسانی" بنا نهاده است. قلعه ديگر معروف به "قلعه دختر" يا "آتشکده آناهيتا" (ناهيد - آناهيتا) است. قلعه دختر به "قلعه کهنه" نيز مشهور است. مصالح بکار رفته در اين دو قلعه تنها خشت خام و گل رس است. بقايای قلعه دختر دورنمای گذشته دراز اين شهر و نام آن يادآور پرستش آناهيتای باستانی ؛ ايزدبانوی آب و باروری است.


 

باوهاوس

باوهاوس (آلمانی: Bauhaus، به معنی خانه معماری) نام یک مدرسهٔ معماری و هنرهای کاربردی در آلمان بود که از سال ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳ به پرورش هنرمندان پرداخت و نقش مهمی در برقراری پیوند میان طرح و فن ایفا کرد. آموزه‌های آن پیش و پس از انحلال به عنوان نماد مدرنیته شناخته شد و در سالهای بعد نیز پیروانی داشت. این آموزه‌ها جنبش هنری‌ای با همین نام به وجود آورد که از جریانات مهم و تاثیرگذار قرن بیستم محسوب می‌شود.

مدرسه باوهاوس در سه شهر آلمان، در سه دوره زمانی (وایمار از ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۵، دسائو از ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۲ و برلین از ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۳) و تحت مدیریت سه معمار (والتر گروپیوس از ۱۹۱۹ تا ۱۰۲۷، هانس مه یر از ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۰ و لودویگ میس ون دروهه از ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳) به فعالیت پرداخت.

 تاریخچه

والتر گروپیوس در سال ۱۹۱۹ با ادغام آکادمی هنرهای زیبا و مدرسه هنرها و پیشه‌ها، مدرسه باوهاوس را در وایمار بنیان نهاد. او در نخستین بیانیه خود، نظر ویلیام ماریس درباره تعالی صنایع دستی را با فکر وحدت همهٔ هنرها (با رعایت تقدم معماری) درآمیخت و مرزبندی میان جنبه‌های تزیینی و کاربردی در هنرها را مردود شمرد. او چندی بعد در سال ۱۹۲۳ اهمیت طراح-صنعتگر در تولید صنعتی کلان را مورد تاکید قرار داد، که به عنوان اصل عمده‌ آموزه باوهاوس دانسته شد. پس از آن کارگاه‌های باوهاوس به صورت آزمایشگاه‌های ساخت پیش نمونه برای تولید ماشینی درآمدند و بسیاری از فرآورده‌های این کارگاه‌ها (به خصوص میز و صندلی، منسوجات و لوازم چراغ برقی) با موافقت صاحبان صنایع در خط تولید کارخانه‌ای قرار گرفتند. سبک فرآورده‌های باوهاوس خصلت هندسی و ساده داشت و به سبب صرفه‌جویی در وسایل و مطالعه در کیفیت مواد از پالودگی خط و شکل برخوردار بود.

با طراحی تعدادی ساختمان تازه در دسائو (که نتیجه کار گروهی گروپیوس، معلمان و شاگردان بود) باوهاوس از وایمار به مکان جدید انتقال یافت. پس از این تغییر مکان، تاثیر باوهاوس در معماری و هنرهای کاربردی اروپا رخ نمود و تا پایان جنگ دوم نیز پایدار ماند.

در سال ۱۹۳۲ میس ون باوهاوس را به برلین انتقال داد، اما فعالیت آن در برلین دیری نپایید چراکه یک سال بعد، در ۱۱ آوریل ۱۹۳۳ دولت نازی باوهاوس را تعطیل کرد.

چندی بعد موهولی ناگی و برخی دیگر از معلمان مدرسهٔ جدیدی به همین نام در شیکاگو برپا کردند. تا اواخر دههٔ ۱۹۶۰ اکثر مدارس طراحی و معماری اروپا و ایلات متحده دست‌کم بخشی از برنامه‌های آموزشی باوهاوس را پذیرفتند.

تعدادی از هنرمندان بزرگ قرن بیستم همچون پل کله، واسیلی کاندینسکی، والتر گروپیوس، موهولی ناگی، جوزف آلبرز و دیگران در این مدرسه هنری تدریس می‌کردند.

میکل آنژ

زندگی نامه

میکل‌آنژ دومین پسر از خانواده «لئوناردو دی‌بوناروتی سیمونی» و «فرانچسکا دی‌نری» است. پس از تولد میکل‌آنژ خانواده بوناروتی به‌فلورانس مهاجرت نمود. مادر میکل‌آنژ، پس از به‌دنیا آوردن سه پسر دیگر، چشم از جهان فروبست. او از دوران کودکی، برخلاف میل پدرش، علاقمند به‌ هنر و تحصیل در این رشته بود و سرانجام در پی نزاعی سخت با پدرش به‌ هدف والای خود رسید. در سن سیزده‌سالگی به‌ عنوان دستیار حقوق‌بگیر، در کارگاه «دومنیکو ژیرلاندایو»، استخدام شد. وی نزد استادش به ‌کارآموزی پرداخت و پایه و اساس نقاشی روی دیوار مرطوب را یاد گرفت و مانند بسیاری از هنرمندان هم‌دوره خود در فلورانس، در کلیسای کوچک «برانکاچی» به‌تحصیل هنر پرداخت. گرچه در ابتدا به نقاشی روی آورد اما غریزه طبیعی وی مشتاق هنر پیکرتراشی بود، از این‌ رو پیش از اتمام دوره نقاشی، به عنوان استاد به ‌مدرسه مجسمه‌سازی که به‌وسیلهٔ استاد «لورنسو» در باغ‌های مدیچی تاسیس شده بود، منتقل شد. هنوز سه‌سال از عضویت وی در مؤسسه و مدرسه مدیچی سپری نشده بود که استاد لورنسو چشم از جهان فروبست و پسرش «پیرو دی‌مدیچی» که فاقد استعداد و کیفیت هنری پدرش بود، جانشین او شد. دراین هنگام شهر فلورانس دستخوش ناآرامی و قیام گروه‌های مختلف گردید و جان بسیاری از هنرمندان نیز مورد تهدید و تعدی قرار گرفت. میکل‌آنژ با تیزهوشی غریزی خود قبل از شروع آتش جنگ به‌اتفاق دوتن از همراهانش به‌شهر بولونیا کوچ نمود. میکل‌آنژ بیست ساله در بولونیا مورد استقبال دوستانه یکی از اعضاء خانواده «آلدوراندی» قرار گرفت و بلافاصله قرارداد ساختن دو تندیس از پیکر مقدسین و مجسمه یک فرشته برای مقبره «دومنیکوس مقدس» در کلیسای «سنت پترونیوس» را با وی منعقد نمودند. پس از یک‌سال اقامت در بولونیا، از جانب هیئتی در فلورانس برای احداث سالن اجتماعات شهرداری، به‌آن شهر دعوت شد.


 بازگشت به فلورانس

میکل‌آنژ زمانی به ‌فلورانس بازگشت که کشیشی از فرقه دومنیکن‌ها به‌نام «ساوونارولا» با برقراری «تئوکراسی» و «حکومت مذهبی»، قدرت را در دست گرفته و مسیر سیاسی و اجتماعی جامعه را دستخوش تغییرات نموده و قوانین سخت مذهبی را به‌مردم تحمیل کرده بود. این تحولات در افکار میکل‌آنژ جوان، دانته و دیگر افلاطونیان تأثیر عمیق برجای نهاد. میکل‌آنژ پس از آغاز به کار در فلورانس، مورد توجه هنردوستان قرار گرفت و به‌سفارش یک فروشنده آثار هنری، تابلوئی بدلی از روی نسخه اصلی «کوپیدوس» ترسیم نمود و طبق خواسته کارفرما، رنگآمیزی آن را به‌شیوه آثار عتیقه انجام داد و بدون دریافت اضافه‌دستمزد شاهکاری نو از اثری قدیمی خلق نمود. این تابلو به ‌عنوان یک اثر اصیل و عتیق به‌اسقف «رافائل ریاریو»، اسقف «کلیسای جورجیوی مقدس» در رم فروخته شد. پس از مدتی اسقف ریاریو متوجه این کلاه‌برداری شده و فروشنده را مجبور به‌ بازپرداخت مبلغ دریافتی نمود. اسقف ریاریو که شیفته کار هنرمندانه نقاش جوان شده بود وی را مورد تفقد قرار داد و به‌رم دعوت نمود.

 اولین اقامت در رم

میکل‌آنژ دعوت اسقف را پذیرفت و در سال ۱۴۹۶ برای اولین بار به‌رم رفت. این اقامت تا سال ۱۵۰۱ به‌طول انجامید. در همان ماه‌های اول، امید هنرمند نابغه به‌اسقف هنردوست، تبدیل به‌یأس شد، حتی مورد حمایت «پیرو دی‌مدیچی» که به‌عنوان تبعیدی در رم زندگی می‌کرد، قرار نگرفت. تا این که بر اثر آشنایی با نجیب‌زادهٔ رومی به‌نام «ژاکوپو گالی» و حمایت او، با اسقف فرانسوی «ژان دو ویلار» آشنا شد و از هر دو نفر سفارش ساخت تندیس‌های کوپیدوس، «باخوس» و «پی‌یتا» را دریافت نمود.

 بازگشت دوباره به‌فلورانس

اولین اقامت میکل‌آنژ در رم به ‌مدت پنج‌سال به‌ درازا انجامید. در این زمان فلورانس صحنهٔ ناآرامی‌ها و مبارزات سیاسی بود. ورود سربازان فرانسوی به‌خاک ایتالیا از یک طرف و «حکومت مذهبی» اسقف ساوونارولا و سقوط نهایی آن از سویی دیگر، همچنین جنگ‌های خارج از منطقه و پایداری نیروهای مقاومت مردمی، محیط نامساعدی را برای هنر و هنرمندان به وجود آورده بود. در این رهگذر پدر میکل‌آنژ «لودوویکو بوناروتی» که در گیرودار ناآرامی‌ها شغل اداری خود را از دست داده بود به ‌منظور کسب حمایت فرزندش وی را مجبور به ‌بازگشت به ‌فلورانس نمود. سال‌های اقامت میکل‌آنژ در فلورانس، سال‌های کار مداوم، تؤام با رنج وسختی و تأمین معاش پدر و برادران خودخواهش بود.

 تندیس داوود

اجرای کار پر اهمیت «مجسمه داوود» که بیشتر به ‌یک معجزه در قانون تعادل شبیه ‌است، فکر میکل‌آنژ را به‌ خود معطوف داشت. این مجسمه از سنگ ‌مرمر بزرگی ساخته شده که چهل‌سال پیش از میکل‌آنژ، پیکرتراش دیگری به‌نام «آگوستینو دانتونیو» بدون کسب موفقیت، برای ساخت آن اقدام کرده بود. این تخته‌سنگ، همچنان دست نخورده در گوشه‌ای قرار داشت. میکل‌آنژ موفق شد تندیس داوود را بدون در نظر گرفتن سرگذشت تاریخی و سنت نهفته در آن خلق نماید. نتیجه کار میکل‌آنژ تحسین و تعجب همگان را برانگیخت. اجرای این کار هنری پوشیده از چشم همگان و در محیطی دربسته انجام گرفت و پس از پرده‌برداری، عظمت کار این هنرمند نابغه آشکار شد. بهترین هنرمندان فلورانس مأموریت یافتند تا بهترین محل را برای استقرار این مجسمه انتخاب کنند. سرانجام به اتفاق آراء، ایوان کاخ «سینوریا» را برای این کار انتخاب نمودند. مجسمه داوود در سال ۱۸۸۲ به‌یکی از سالن‌های «آکادمی هنر» منتقل شد.

 اقامت دوباره در رم(۱۵۰۵ - ۱۵۰۶)

میکل‌آنژ به‌مجرد ورود به‌رم سفارش بزرگی از جانب پاپ ژولیوس دریافت نمود. ژولیوس دوم در نظر داشت مقبره‌ای باشکوه در زمان حیاتش بنا کند تا پس از مرگ نیز جلال و جبروت وی را نمایان سازد. از این رو میکل‌آنژ این استاد مسلم در معماری، نقاشی و پیکرتراشی، شایسته‌ترین هنرمندی بود که طرح مقبره پاپ را به‌نحو احسن می‌توانست به ‌مرحله اجرا درآورد. میکل‌آنژ پس از تهیه نقشه‌های ساختمانی، به مدت یکسال در معادن سنگ‌مرمر «کارارا» به‌ انتخاب و نظارت بر برش و حمل‌ونقل سنگ‌های مورد نیاز مشغول بود. پس از بازگشت به ‌رم و ورود سنگ‌های مرمر، کار ساختمانی باشتاب و علاقمندی آغاز شد و ژولیوس با پیگیری و نظارت بر امور، مشوق هنرمندی میکل‌آنژ و پیشرفت کارها می‌شد. پس از مدتی اخلاق و رفتار پاپ تغییر یافت و در غیاب میکل‌آنژ به ‌استخدام معمار و هنرمند دیگری به ‌نام «برامانته» که رابطه خوبی با میکل‌آنژ نداشت، دست زد.

 باز گشت به‌فلورانس برای سومین بار

پاپ ژولیوس دوم در حال طرح نقشه جنگ و تسخیر ایالات بیشتری بود. در همین ارتباط از هزینه‌های سنگین معماری و خرید سنگ مرمر کاملأ منصرف شده و در پی مجازات کسانی که چنین هزینه سنگینی را بدو تحمیل کرده بودند برآمد. از جمله میکل‌آنژ را، نه‌چندان مؤدبانه، اخراج کرد. میکل‌آنژ که خطر را حس کرده بود به‌طور ناگهانی رم را ترک کرد و قبل از این‌که مأموران پاپ به‌او دست یابند، در آوریل ۱۵۰۶ به‌فلورانس وارد شد. میکل‌آنژ پس از برخورداری از حمایت همشهریان و احساس امنیت، از پذیرش هرگونه سفارشی از رم سر باز زد و تمام مدت تابستان را در فلورانس به‌سر برد. فعالیت هنری وی در این مدت احتمالأ محدود به‌تکمیل تابلو «صحنه جنگ» می‌باشد.

مجسمه پاپ ژولیوس دوم در بولونیا

پس از فرار میکل‌آنژ از رم، پاپ ژولیوس لشکرکشی علیه بولونیا را پیروزمندانه به پایان رسانید و میکل‌آنژ را با تضمین بیشتری دعوت به‌کار نمود. هنرمند فلورانسی و ژولیوس گرچه هردو دارای طبعی سرکش بودند اما گرایش و جاذبه‌ای دوجانبه آن‌دو را به‌هم نزدیک می‌نمود. پاپ از میکل‌آنژ خواست تا مجسمه او را به‌حالتی که نمایش دهنده پیروزی قدرتمندانه وی باشد، از برنز ساخته و در مدخل «کلیسای پترونیوس مقدس» در بولونیا نصب کند. میکل‌آنژ بدون داشتن تجربه در کارهای برنزی، به‌ اتکای هنرمندان و استادان دیگر، این کار را پذیرفت اما هیچ‌کس نتوانست وی را در این کار سترگ یاری دهد. این بار هم هنرمند نابغه از نبوغ ذاتی خود یاری جست و مجسمه‌ای بی‌نظیر از برنز خلق نمود که پاپ را در حالت نشسته، خرقه‌ای بر دوش، با عصای فرمانروایی و کلید شهر در دست، همچون سرداران بزرگ دست دیگر خود را بلند کرده و درحالت فرمان دادن نشان می‌داد. سه سال پس از انقلاب این مجسمه به ‌وسیله مردم بولونیا که از استبداد مذهبی ژولیوس به‌ جان آمده بودند، نابود شد. مردم بولونیا متحدأ علیه نظام قدرت‌طلب ژولیوس به ‌پا خاستند، نمایندگان و طرفداران وی را فراری دادند، مجسمه برنزی وی را در کوچه و بازار کشانده و سرانجام قطعات آن را در کوره ذوب نمودند.

سومین اقامت در رم

این دفعه میکل‌آنژ به‌اراده خود به‌رم رفت و به‌کارفرمای خود پیوست. او مایل نبود کار ساختمانی مقبره پاپ را به‌انجام رساند بلکه در نظر داشت تزئین «کلیسای سیکستینی» را که در سفر دومش به‌رم او را از اجرای آن خلع‌ید کرده بودند ادامه دهد. پیش از این، رقبای وی کفایت او را در هنر نقاشی تحت سؤال قرارداده و او را شایسته اجرای چنین طرح سترگی نمی‌دانستند. میکل‌آنژ خود نیز از تسلط نسبی خویش به‌این هنر آگاهی داشت، با این وجود کار هنرمندانه خود را با دغدغه‌ای مبارزه‌جویانه آغاز کرد. اجرای تزئین سقف کلیسا چهارسال و نیم به‌درازا کشید. این شاهکار هنری، به‌عنوان یکی از باشکوه‌ترین آثار میکل‌آنژ شناخته شده‌است. او از همان ابتدا طرح مورد نظر پاپ را تغییر داد و به جای دوازده حواریون مسیح، صدها منظره از خلقت آدم، سِفر ِ پیدایش، پیامبران پیش از مسیح و طوفان نوح و دیگر روایات انجیلی به ‌تصویر کشید.

آرامگاه ژولیوس دوم

بلافاصله پس از اتمام رنگ‌آمیزی سقف کلیسای سیکستینی، میکل‌آنژ به‌عملیات ساختمانی مقبره پاپ پرداخت. چار ماه بعد، در سال ۱۵۱۳ پاپ ژولیوس دوم درگذشت و وارثان او قرارداد طرح کوچکتری را در تابستان ۱۵۱۳ به‌ میکل‌آنژ تحمیل نمودند. مجسمه موسی یکی دیگر از کارهای معروف اوست که در «کلیسای سن پیترو» در «ونیکولی» در رم قرار دارد. «تندیس برده‌گان» که از متعلقات مقبره ژولیوس دوم بود، در موزه لوور به‌تماشا گذاشته شده‌است.

 کلیسای مدیچی سن لورنسو

پس از مرگ ژولیوس دوم، جانشین وی، «لئوی دهم» به ‌تخت نشست و در این رهگذر، خانواده مدیچی که از وابستگان لئوی دهم بودند با اعمال قدرت و تزویر، نفوذ خود را در فلورانس گسترده و جو دوران استبدادی حکومت ساوونارولا را دوباره حاکم کردند. میکل‌آنژ از یک طرف این خانواده را دوست و حامی و کارفرمای خود می‌دانست و از سویی دیگر خود را میهن‌پرستی که طرف‌دار جمهوری فلورانس می‌باشد، معرفی می‌نمود و این خود موجب ایجاد تعارضی آشتی‌ناپذیر بین روابط دوستانه با خانواده مدیچی و اعتقادات سیاسی وی می‌شد.

میکل‌آنژ تحت تأثیر این تحولات سیاسی، عملیات ساختمانی مقبره ژولیوس دوم را ناتمام رها کرد و طرح دیگری را که خانواده مدیچی به‌او پیشنهاد کرده بود پذیرفت. این کار جدید شامل تزيین نمای خارجی کلیسای خانوادگی مدیچی به نام «سان لورنسو» در فلورانس بود که قرار داد آن در ژانویه سال ۱۵۱۸ امضاء شد. در این هنگام میکل‌آنژ ۴۴ ساله بود و دوران جوانی را پشت سر داشت. میکل‌آنژ بار دیگر برای نظارت بر کار و انتخاب سنگ مرمر به ‌«کارارا» رفت. این قرارداد نیز در اهداف خود موفق نشد و سرانجام در ۱۵۱۸ ملغی شد. میکل‌آنژ دوازده‌سال دیگر از عمر خود را در فلورانس گذراند و به ‌سفارشات خانواده دمدمی‌مزاج مدیچی گردن نهاد. «میکلانجلو دی‌لودوویکو بوناروتی سیمونی»، هنرمند و نابغه عصر خود در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۶۴ در رم، دیده از جهان فروبست و در «کلیسای استاکروس» شهر فلورانس استراحت‌گاه ابدی خویش را بازیافت.

 آثار هنری بازمانده از میکل‌آنژ

  • مادونا روی پله - نقش‌اندازی روی مرمر - فلورانس - خانه بوناروتی - تاریخ ۱۴۸۹ - ۱۴۹۲
  • جنگ دوپیکر - نقش‌اندازی روی مرمر - فلورانس - خانه بوناروتی - تاریخ ۱۴۹۲ - ۱۴۹۳
  • باخوس مست - تندیس - رم - تاریخ ۱۴۹۶ - ۱۴۹۷
  • پی یتا - تندیس - فلورانس - تاریخ ۱۴۹۸ - ۱۴۹۹
  • داوود - تندیس - فلورانس - تاریخ ۱۵۰۱ - ۱۵۰۴
  • مجسمه برای مقبره پاپ - برده گان در حال مرگ - تندیس موسی - تاریخ ۱۵۰۵ - ۱۵۱۵
  • نقاشی سقف کلیسای سیکستینی - رم - تاریخ ۱۵۰۸ - ۱۵۱۲
  • مقبره خانوادگی مدیچی - فلورانس - تاریخ ۱۵۲۰ - ۱۵۳۴
  • کتابخانه مدیچی - لورنسیانا - فلورانس - تاریخ ۱۵۲۴ - ۱۵۲۶
  • صحنه رستاخیز - نقاشی - رم - کلیسای سیکستینی - تاریخ ۱۵۳۴ - ۱۵۴۱
  • معماری گنبد کلیسای پترز - رم - تاریخ ۱۵۴۷

 میکل‌آنژ شاعر

در کنار آثار هنر تجسمی میکل‌آنژ، تعدادی غزل که در وصف محبوبه خود «ویتوریا کولونا» و دوست عزیزش «توماسو دی‌کاوالیری» و دانته سروده‌است، به ‌جای مانده که نماینده ذوق لطیف اوست.

اسطرلاب

اسطرلاب از ابزارهای قدیم نجوم و طالع‌بینی است. اسطرلاب وسیله بسیار کارآمدی در نجوم رصدی بوده و اکنون بیشتر برای کاربردهای آموزشی بکار می‌رود.

این ابزار برای سنجش ارتفاع‌، سمت‌، بعد و میل خورشید و ستارگان‌، تعیین وقت‌ در ساعات روز و شب‌، قبله‌ و زمان طلوع و غروب‌ آفتاب و بسیاری کاربردهای دیگر بکار می‌رفته‌است.

نام آن را مشتق از کلمه یونانی استرلابوس نوشته‌اند و برخی در معنی آن به غلط «ترازوی ستارگان» را ذکر کرده‌اند. حمزه اصفهانی واژه «اسطرلاب» را معرب ترکیب فارسی «ستاره‌یاب» می‌داند.

تاریخ

بسیاری از منابع تاریخی اختراع اسطرلاب را به هیپارخوس نسبت می‌دهند اما به نظر می‌رسد ایزارهای مشابه با توانایی‌های مختلف در بین ستاره‌شناسان آشور و بابل رایج بوده و نمونه‌های یونانی نتیجه تکمیل این ابزارها بوده‌است. از اسطرلاب‌های یونانی نمونه‌ای در دست نیست.

از قرن نهم میلادی تا قرن نوزدهم اسطرلاب‌های بسیاری در ایران و دیگر کشورهای جهان اسلام ساخته شد. به گفته‌ای نخستین سازنده اسطرلاب در میان مسلمانان محمد فزاری پسر ابراهیم فزاری بوده‌است.تاچندی پيش احتمال می رفت که کهن‌ترین اسطرلابی که تاکنون باقی مانده‌، در ۳۷۴ق‌/۹۸۴م به دست دو برادر اصفهانی به نامهای احمد و محمد بن ابراهیم در اصفهان ساخته شده باشد‌. اما ظاهرا کهن ترين نمونه شناخته شده که نام سازنده و تاريخ ساخت برآن حک شده است اسطرلابی است که به گواهی کتيبه کوفی پشت کرسی آن به دست " بسطلس" نامی در تاريخ 315 هجری قمری ساخته شده است.

نوشته‌های قدیمی در مورد اسطرلاب

در ایران و جهان اسلام دانشمندان بسیاری رساله‌ها و کتاب‌هایی در باره مبانی نظری و نحوه کار با اسطرلاب نوشته‌اند از جمله:

  • العمل بالاسطرلاب‌، یا صنعه الاسطرلاب و العمل به‌، از ماشاءالله یهودی‌.
  • العمل بالاسطرلاب المسطح‌، از ابراهیم بن حبیب.
  • العمل بالاسطرلاب‌، از محمد بن موسی خوارزمی‌.
  • العمل بالاسطرلاب‌، از احمد بن عبدالله مروزی
  • العمل بالاسطرلاب‌، از علی بن عیسی منجم.
  • برهان صنعه الاسطرلاب‌، از محمد بن صباح‌ و ابراهیم بن صباح.
  • رساله فی عمل الاسطرلاب‌، از محمد بن موسی بن شاکر.
  • رساله فی العمل بالاسطرلاب‌، از حامد بن علی واسطی‌.
  • رساله فی الاسطرلاب‌، از ابراهیم بن سنان‌.
  • العمل بالاسطرلاب‌، از عبدالرحمان صوفی‌.
  • رساله فی صنعه الاسطرلاب و العمل بها، از مسلمه بن احمد مجریطی‌.
  • رساله فی عمل الاسطرلاب‌، از ابوسعید سجزی‌.
  • رساله فی الاسطرلاب‌، از کوشیار بن لبان.
  • رساله دوائر السماوات فی الاسطرلاب و رساله فی الاسطرلاب‌، هر دو از ابونصر منصور بن عراق.
  • رساله فی صنعه الاسطرلاب بالطریق الصناعی‌، از همو.
  • مقاله فی منازعه اعمال الاسطرلاب‌، از همو.
  • کتاب فی العمل بالاسطرلاب‌، از ابن سمح‌.
  • العمل بالاسطرلاب و ذکر آلاته و اجزائه‌، از ابن صفار.
  • اختصار علم الاسطرلاب‌، از ابن مشاط سرقسطی‌.
  • رساله فی علم الاسطرلاب‌، از بیرونی‌.
  • استیعاب الوجوه الممکنه فی صنعه الاسطرلاب‌، از همو.
  • الدرر فی سطح الاکر، از همو.
  • بیست باب در معرفت اسطرلاب‌، از نصیرالدین طوسی‌.
  • رساله در ساختن اسطرلاب‌، از غیاث‌الدین جمشید کاشانی‌

همچنین در برخی کتاب‌های نجومی در فصل یا فصل‌هایی به اسطرلاب و چگونگی کار با آن پرداخته شده است‌. از این جمله‌اند:

  • المدخل الی علم احکام النجوم‌ از ابونصر قمی‌،
  • افراد المقال فی امر الظلال از بیرونی‌،
  • التفهیم لاوائل صناعه التنجیم‌ از همو،
  • روضه المنجمین‌ از شهمردان بن ابی الخیر رازی‌
  • جامع المبادی‌´ و الغایات فی علم المیقات‌ از ابوعلی مراکشی‌.

درباره انواع ویژه اسطرلاب نیز رساله‌هایی نوشته شده است‌، از جمله:

  • رساله فی الاسطرلاب المسرطن‌، از ابوسعید سجزی‌.
  • الاسطرلاب الزورقی‌، از همو.
  • رساله فی الاسطرلاب السرطانی المجنح‌، از ابونصر عراق‌.
  • رساله فی الاسطرلاب السرطانی المجنح‌، از محمد بن نصر بن سعید.
  • رساله فی عمل الاسطرلاب المسرطن‌، از ابونصر احمد بن زریر.
  • کتاب‌الزیج، از بتانی

اروپائیان در قرن ۱۱ میلادی از راه اندلس اسپانیا و آثار اسلامی اسطرلاب را شناختند.

اجزای اسطرلاب

  • حلقه‌
  • عروه‌
  • کرسی
  • اُم
  • حجره
  • صفایح
  • عنکبوتیه
  • عِضاده
  • محور
  • فرس یا اسبک

 کاربردهای اسطرلاب

  • نمایش آسمان در لحظه دلخواه
  • محاسبه زمان طلوع و غروب اجرام آسمانی در زمان دلخواه
  • اندازی گیری فواصل و ارتفاعات با روشهای هندسی و مثلثاتی
  • محاسبه مکان اجرام آسمانی در آسمان
  • تعیین زمان از طریق مشاهده اجرام آسمانی

 

ماهی زیبا

نورپردازي در آشپزخانه، حمام و هال ورودي

در آشپزخانه هاي قديم كه مانند امروز داراي كابينت هاي ثابت و جاسازي شده و محل مشخصي براي اجاق گاز، يخچال و ديگر وسايل آشپزخانه نبودند ، نورپردازي اغلب به وسيله يك چراغ آويز سقفي كه در مركز سقف آشپزخانه نصب مي شد انجام مي گرفت. چرا كه اغلب فعاليت هاي داخل آشپزخانه ( مانند آماده سازي مواد غذايي ) بر روي ميز وسط آشپزخانه انجام مي شد.

 

 

 اما آشپزخانه هاي امروزي با رديفي از كابينت ها ، اجاق و يخچال جاسازي شده به موازات و در كنار ديوارهاي آشپزخانه نيازمند شيوه ديگري از نورپردازي هستند.

در آشپزخانه هاي امروزي قسمت اعظم كار در آشپزخانه بر روي سطح كابينت ها در كنار اجاق گاز و يا شير آب و سينك ظرفشويي انجام مي شود كه در اغلب آشپزخانه ها همگي در كنار ديوار قرار دارند اما هنوز چراغ هاي سقفي از وسط سقف آشپزخانه آويزان هستند ، در نتيجه افراد اغلب پشت به منبع نور و در زير سايه خود مشغول به كار هستند و هنگام كار از نور كافي برخوردار نيستند.

 

 

با توجه به تغييرات ساختار آشپزخانه هاي امروزي نسبت به گذشته ، ما در بخش هايي از آشپزخانه كه اغلب محل انجام كار محسوب مي شود به نور كافي نياز داريم. مانند سطح روي اجاق گاز، سينك ظرفشويي و سطوح روي كابينت ها كه براي آماده سازي وسايل آشپزي و مواد غذايي مورد استفاده قرار مي گيرند.

علاوه بر نياز به روشنايي در اين اماكن، فضاي كلي آشپزخانه نيز بايد از نور كافي برخوردار باشد. همچنين در بسياري از آشپزخانه ها بعضي از كابينت ها با درهاي شيشه اي و به صورت ويترين ساخته شده اند تا از آنها براي به نمايش گذاشتن ظروف زيبا و تزئيني استفاده شود. اين كابينت ها نيز نياز به نورپردازي داخلي دارند. به اين ترتيب ما نياز به يك مجموعه منابع نوري داريم كه هريك به صورت جداگانه قابل كنترل باشند.

نور كافي براي سطح روي اجاق گاز در آشپزخانه هايي كه داراي يك هواكش يا هود در بالاي اجاق گاز هستند به راحتي توسط چراغ هواكش تأمين مي شود. اگر بالاي اجاق گاز، هواكش مجهز به چراغ وجود ندارد بايد يك چراغ قابل تنظيم در بالاي اجاق گاز نصب شود.

 

 

 همچنين بالاي سينك ظرفشويي نيز به يك چراغ نياز تا شب هنگام نور كافي براي شست و شوي ظروف و مواد غذايي را براي ما فراهم كند. ترجيحاً هر يك از اين چراغ ها بايد داراي كليد كنترل مجزا باشند تا فقط در مواقع لزوم مورد استفاده قرار گيرندبراي تأمين نور كافي در سطح روي كابينت ها از آنجا كه اغلب اين سطوح در زير كابينت هاي ديواري قرار دارند به راحتي مي توان از چراغ هاي مهتابي كه در زير كابينت ها نصب مي شوند بهره گرفت. به اين ترتيب چراغ هاي نصب شده در زير كابينت هاي ديواري بي آنكه ديده شوند و يا موجب آزار چشم باشند نور كافي را بر سطح روي كابينت ها مي تابانند. چنانچه كابينت هاي زميني عميق باشند و نور محيط به اندازه كافي درون آنها را روشن نكند براي دسترسي راحت به وسايل داخل اين نوع كابينت ها مي توان چراغ هاي كوچكي در آنها نصب كرد كه با كليدهاي اتوماتيك كنترل شوند و با باز و بسته شدن در كابينت ها روشن و خاموش شوند.

 

 

اگر آشپزخانه شما محل صرف غذا نيز هست استفاده از چراغ هاي سقفي كه ارتفاعشان قابل تنظيم است درست در بالاي ميز غذاخوري ايده خوبي است. اين چراغ ها مي توانند هنگام صرف غذا روي ميز را به خوبي روشن كنند و در مواقعي كه از ميز استفاده نمي شود فضاي كلي آشپزخانه را روشنايي ببخشند.

طبقات داخل كابينت هاي در شيشه اي را نيز مي توان با استفاده از روش هاي گوناگون روشنايي بخشيد. اما يكي از بهترين راه ها نصب چراغ هاي كوچك در زير هر يك از طبقات ، و يا در مواقعي كه طبقات شيشه اي هستند نصب يك لامپ در قسمت بالا و يا پايين كابينت است.

نورپردازي در فضاي حمام و دستشويي از اهميت كمتري برخوردار است و به سادگي با نصب چراغ هاي سقفي قابل اجرا است. در حمام و دستشويي علاوه بر چراغ هاي سقفي كه براي تأمين روشنايي محيط مورد استفاده قرار مي گيرند نصب يك چراغ ديواري در بالاي آينه نيز ضروري است اما توجه داشته باشيد كه براي اين منظور از چراغ هاي فلوئورسنت استفاده نكنيد زيرا نور اين چراغ ها موجب تغيير برخي از رنگ ها شده و تصوير شما را با رنگ هاي غيرواقعي در آينه منعكس مي كنند.

 

 

نورپردازي قسمت هاي مختلف خانه ، هال ورودي، راهروها و راه پله ها را نيز فراموش نكنيد. اين اماكن در هر خانه اي بايد از نور فراوان برخوردار باشند به خصوص راه پله ها كه در حفظ ايمني و سلامتي خانواده و ميهمانان اهميت به سزايي دارد. در اينجا ايمني مهم تر از زيبايي است و بهترين روش نورپردازي روشن كردن مسير حركت و سطح روي پلكان با چراغ هايي است كه به ديوار نصب مي شوند و نور را به طرف پايين مي تابانند . استفاده از چراغ هاي ديواري كار تعويض لامپ را نيز ساده تر مي كند.

 

 

آنچه تاكنون بيان شد در جهت تأمين نور كافي و روشنايي لازم براي انجام فعاليت هاي گوناگون در هر يك از اتاق ها بود ؛ اما نورپردازي مي تواند در جهت زيباسازي و جلب توجه بيننده به سوي اشياي تزئيني و ويژگي هاي زيباي يك اتاق نيز باشد. براي اين منظور بهترين انتخاب چراغ هاي قابل تنظيمي هستند كه به صورت تك، دوتايي و سه تايي در بازار موجودند و پس از نصب در يك نقطه از ديوار مي توان هر يك از آنها را به سمت دلخواه تنظيم كرد به صورتي كه محل مورد نظر ما را روشن كند. نور اين چراغ ها را مي توان به راحتي بر روي يك ديوار، يك تابلو و يا يك مجسمه دلخواه تنظيم كرد و يا حتي بخشي خاص از اتاق ( مانند محل قرارگيري شومينه و يا يك آرك در سقف ) را به وسيله آنها روشن كرد.

 

 

 

 

 

زندگی نامه شیخ بهایی 

bahaee.jpg

شیخ بهاء الدین ، محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل عامل شام بود. بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید.

مرگ این عارف بزرگ و دانشمند را به سال ۱۰۳۰ و یا ۱۰۳۱ هجری در پایان هشتاد و هفتمین سال حیاتش ذکر کرده اند.وی در شهر اصفهان روی در نقاب خاک کشید و مریدان پیکر او را با شکوهی که شایسته شان او بود ، به مشهد بردند و در جوار حرم هشتمین امام شیعیان به خاک سپردند.

شیخ بهایی مردی بود که از تظاهر و فخر فروشی نفرت داشت و این خود انگیزه ای برای اشتهار خالص شیخ بود.شیخ بهایی به تایید و تصدیق اکثر محققین و مستشرقین ، نادر روزگار و یکی از مردان یگانه دانش و ادب ایران بود که پرورش یافته فرهنگ آن عصر این مرز و بوم و از بهترین نمایندگان معارف ایران در قرن دهم و یازدهم هجری قمری بوده است. شیخ بهایی شاگردانی تربیت نموده که به نوبه خود از بزرگترین مفاخر علم و ادب ایران بوده اند، مانند فیلسوف و حکیم الهی ملاصدرای شیرازی و ملاحسن حنیفی کاشانی وعده یی دیگر که در فلسفه و حکمت الهی و فقه و اصول و ریاضی و نجوم سرآمد بوده و ستارگان درخشانی در آسمان علم و ادب ایران گردیدند که نه تنها ایران ،بلکه عالم اسلام به وجود آنان افتخار می کند. از کتب و آثار بزرگ علمی و ادبی شیخ بهایی علاوه بر غزلیات و رباعیات دارای دو مثنوی بوده که یکی به نام مثنوی “نان و حلوا” و دیگری “شیر و شکر” می باشد و آثار علمی او عبارتند از “جامع عباسی، کشکول، بحرالحساب و مفتاح الفلاح والاربعین و شرع القلاف، اسرارالبلاغه والوجیزه”. سایر تالیفات شیخ بهایی که بالغ بر هشتاد و هشت کتاب و رساله می شود همواره کتب مورد نیاز طالبان علم و ادب بوده است.

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی …کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر “خیالی” به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
“شیخ بهایی”

بهاء الدین محمد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمد بن حسن بن محمد بن صالح حارثی همدانی عاملی جبعی (جباعی) معروف به شیخ بهائی در سال ۹۵۳ ه.ق ۱۵۴۶ میلادی در بعلبک متولد شد. او در جبل عامل در ناحیه شام و سوریه در روستایی به نام “جبع” یا “جباع” می زیسته و از نژاد “حارث بن عبدالله اعور همدانی” متوفی به سال ۶۵ هجری از معاریف اسلام بوده است.

ناحیه “جبل عامل” همواره یکی از مراکز شیعه در مغرب آسیا بوده است و پیشوایان و دانشمندان شیعه که از این ناحیه برخاسته اند، بسیارند. در هر زمان، حتی امروزه فرق شیعه در جبل عامل به وفور می زیسته اند و در بنیاد نهادن مذهب شیعه در ایران و استوار کردن بنیان آن مخصوصاً از قرن هفتم هجری به بعد یاری بسیار کرده و در این مدت پیشوایان بزرگ از میان ایشان برخاسته اند و خاندان بهائی نیز از همان خانواده های معروف شیعه در جبل عامل بوده است.

بهاءالدین در کودکی به همراه پدرش به ایران آمد و پس از اتمام تحصیلات، شیخ الاسلام اصفهان شد. چون در سال ۹۹۱ هجری قمری به قصد حج راه افتاد، به بسیاری از سرزمینهای اسلامی از جمله عراق، شام و مصر رفت و پس از ۴ سال در حالی که حالت درویشی یافته بود، به ایران بازگشت.
وی در علوم فلسفه، منطق، هیئت و ریاضیات تبحر داشت، مجموعه تألیفاتی که از او بر جای مانده در حدود ۸۸ کتاب و رساله است. وی در سال ۱۰۳۱ ه.ق در اصفهان درگذشت و بنابر وصیت خودش جنازه او را به مشهد بردند و در جوار مرقد مطهر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام جنب موزه آستان قدس دفن کردند.

شخصیت ادبی شیخ بهایی
ـ بهائی آثار برجسته ای به نثر و نظم پدید آورده است. وی با زبان ترکی نیز آشنایی داشته است. عرفات العاشقین (تألیف ۱۰۲۲ـ ۱۰۲۴)، اولین تذکره ای است که در زمان حیات بهائی از او نام برده است.

بهترین منبع برای گردآوری اشعار بهائی، کشکول است تا جائی که به عقیده برخی محققان، انتساب اشعاری که در کشکول نیامده است به بهائی ثابت نیست. از اشعار و آثار فارسی بهائی دو تألیف معروف تدوین شده است؛ یکی به کوشش سعید نفیسی با مقدّمه ای ممتّع در شرح احوال بهائی، دیگری توسط غلامحسین جواهری وجدی که مثنوی منحول « رموز اسم اعظم » (ص ۹۴ ـ ۹۹) را هم نقل کرده است. با این همه هر دو تألیف حاوی تمام اشعار و آثار فارسی شیخ نیست.

اشعار فارسی بهائی عمدتاً شامل مثنویات، غزلیات و رباعیات است. وی در غزل به شیوه فخرالدین عراقی و حافظ، در رباعی با نظر به ابو سعید ابوالخیر و خواجه عبدالله انصاری و در مثنوی به شیوه مولوی شعر سروده است. ویژگی مشترک اشعار بهائی میل شدید به زهد و تصوّف و عرفان است. ازمثنوّیات معروف شیخ می توان از اینها نام برد: «نان و حلوا یا سوانح سفر الحجاز»، این مثنوی ملمّع چنانکه از نام آن پیداست در سفر حج و بر وزن مثنوی مولوی سروده شده است و بهائی در آن ابیاتی از مثنوی را نیز تضمین کرده است. او این مثنوی را به طور پراکنده در کشکول نقل کرده و گردآورندگان دیوان فارسی وی ظاهراً به علت عدم مراجعه دقیق به کشکول متن ناقصی از این مثنوی را ارائه کرده اند.

«نان و پنیر»، این اثر نیز بر وزن و سبک مثنوی مولوی است؛ «طوطی نامه» نفیسی این مثنوی را که از نظر محتوا و زبان نزدیکترین مثنوی بهائی به مثنوی مولوی است، بهترین اثر ادبی شیخ دانسته و با آنکه آن را در اختیار داشته جز اندکی در دیوان بهائی نیاورده و نام آن را نیز خود براساس محتوایش انتخاب کرده است.
«شیر و شکر»، اولین منظومة فارسی در بحر خَبَب یا مُتدارک است. در زبان عربی این بحر شعری پیش از بهائی نیز مورد استفاده بوده است. « شیر و شکر » سراسر جذبه و اشتیاق است و علی رغم اختصار آن (۱۶۱ بیت در کلیات، چاپ نفیسی، ص ۱۷۹ ـ ۱۸۸؛ ۱۴۱ بیت در کشکول، ج ۱، ص ۲۴۷ ـ ۲۵۴) مشحون از معارف و مواعظ حکمی است، لحن حماسی دارد و منظومه ای بدین سبک و سیاق در ادب فارسی سروده نشده است؛ مثنویهایی مانند «نان و خرما»، «شیخ ابوالپشم» و «رموز اسم اعظم» را نیز منسوب بدو دانسته اند که مثنوی اخیر به گزارش میر جهانی طباطبائی (ص ۱۰۰) از آنِ سید محمود دهدار است. شیوه مثنوی سرایی بهائی مورد استقبال دیگر شعرا، که بیشتر از عالمان امامیه اند واقع شده است. تنها نثر فارسی بهائی که در دیوان های چاپی آمده است، « رساله پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش » است.

بهائی در عربی نیز شاعری چیره دست و زبان دانی صاحب نظر است و آثار نحوی و بدیع او در ادبیات عرب جایگاه ویژه ای دارد. مهمترین و دقیقترین اثر او در نحو، « الفوائد الصمدیه » معروف به صمدیه است که به نام برادرش عبدالصمد نگاشته است و جزو کتب درسی در مرحله متوسط علم نحو در حوزه های علمیه است. اشعار عربی بهائی نیز شایان توجه بسیار است. معروفترین و مهمترین قصیده او موسوم به « وسیله الفوزوالامان فی مدح صاحب الزّمان علیه السلام » در ۶۳ بیت است که هر گونه شبهه ای را در اثناعشری بودن وی مردود می سازد. بهائی در ارجوزه سرایی نیز مهارت داشت و دو ارجوزه شیوا یکی در وصف شهر هرات به نام « هراتیه یا الزّهره » (کشکول، ج۱،ص ۱۸۹ ـ ۱۹۴) و دیگر ارجوزه ای عرفانی موسوم به « ریاض الارواح » (کشکول، ج۱، ص۲۲۵ ـ ۲۲۷) از وی باقی مانده است.

دوبیتیهای عربی شیخ نیز از شهرت و لطافت بسیاری برخوردار بوده که بیشتر آنها در اظهار شوق نسبت به زیارت روضة مقدّسه معصومین علیه السلام است.
شیخ محمدرضا فرزند شیخ حرّعاملی (متوفی ۱۱۱۰) مجموعه لطیفی از اشعار عربی و فارسی شیخ بهائی را در دیوانی فراهم آورده است. اشعار عربی وی اخیراً با تدوین دیگری نیز به چاپ رسیده است. بخش مهمی از اشعار عربی بهائی، لُغَز و معمّاست.

از بررسی شیوه نگارش بهائی در اکثر آثارش، این نکته هویداست که وی مهارت فراوانی در ایجاز و بیان معمّا آمیز مطالب داشته است. وی حتی در آثار فقهی اش این هنر را به کار برده که نمونه بارز آن «رسائل پنجگانه الاثناعشرّیه »، است. این سبک نویسندگی در « خلاصه الحساب، فوائد الصمّدیه، تهذیب البیان و الوجیزه فی الدرایه » آشکاراتر است. بهائی تبحّر بسیاری در صنعت لغز و تعمیه داشته و رسائل کوتاه و لغزهای متعدّد و معروفی به عربی از وی بر جا مانده است. مانند:
« لغزالزبده » ( لغزی است که کلمه زبده از آن به دست می آید )، « لغزالنحو »، « لغزالکشّاف » ، « لغزالصمدیه »، « لغزالکافیه » و « فائده ». نامدارترین اثر بهائی الکشکول، معروف به « کشکول شیخ بهائی» است که مجموعه گرانسنگی از علوم و معارف مختلف و آینه معلومات و مشرب بهائی محسوب می شود.

بهائی در شمار مؤلفان پر اثر در علوم مختلف است و آثار او که تماماً موجز و بدون حشو و زواید است، مورد توجه دانشمندان پس از او قرار گرفته و بر شماری از آنها شروح و حواشی متعدّدی نگاشته شده است. خود بهائی نیز بر بعضی تصانیف خود حاشیه ای مفصّل تر از اصل نوشته است. از برجسته ترین آثار چاپ شده بهائی می توان از اینها نام برد: « مشرق الشمسین و اکسیر السعادتین» ( تألیف ۱۰۱۵)، که ارائه فقه استدلالی شیعه بر مبنای قرآن (آیات الاحکام) و حدیث است. این اثر دارای مقدمه بسیار مهمی در تقسیم احادیث و معانی برخی اصطلاحات حدیثی نزد قدما و توجیه تعلیل این تقسیم بندی است. از اثر مذکور تنها باب طهارت نگاشته شده و بهائی در آن از حدود چهارصد حدیث صحیح و حسن بهره برده است؛ «جامع عباسی»، از نخستین و معروفترین رساله های علمیه به زبان فارسی؛ « حبل المتین فی اِحکام احکام الدّین » (تألیف ۱۰۰۷)، در فقه که تا پایان صلوه نوشته است و در آن به شرح و تفسیر بیش از یکهزار حدیث فقهی پرداخته شده است؛ « الاثنا عشریه » در پنج باب طهارت، صلات، زکات، خمس، صوم و حج است. بهائی دراین اثر بدیع، مسائل فقهی هر باب را به قسمی ابتکاری بر عدد دوازده تطبیق کرده است، خود وی نیز بر آن شرح نگاشته است.

« زبده الاصول » این کتاب تا مدتها کتاب درسی حوزه های علمی شیعه بود و دارای بیش از چهل شرح و حاشیه و نظم است. « الاربعون حدیثاً » (تألیف ۹۹۵) معروف به اربعین بهائی ؛ « مفتاح الفلاح » (تألیف ۱۰۱۵) در اعمال و اذکار شبانه روز به همراه تفسیر سورة حمد. این اثر کم نظیر که گفته می شود مورد توجه و تأیید امامان معصوم علیه السّلام قرار گرفته است.

«حدائق الصالحین» (ناتمام)، شرحی است بر صحیفة سجادیه که هر یک از ادعیة آن با نام مناسبی شرح شده است. از این اثر تنها الحدیقه الهلالیه در شرح دعای رؤیت هلال (دعای چهل و سوم صحیفة سجادیه) در دست است.

«حدیقة هلالیه » شامل تحقیقات و فوائد نجومی ارزنده است که سایر شارحان صحیفه از جمله سید علیخان مدنی در شرح خود موسوم ریاض السالکین از آن بسیار استفاده کرده اند. همچنین فوائد و نکات ادبی، عرفانی، فقهی و حدیثی بسیار در این اثر موجز به چشم می خورد.

خدمات شیخ بهائی
در عرف مردم ایران، شیخ بهائی به مهارت در ریاضی و معماری و مهندسی معروف بوده و هنوز هم به همین صفت معروف است، چنانکه معماری مسجد امام اصفهان و مهندسی حصار نجف را به او نسبت می دهند. و نیز شاخصی برای تعیین اوقات شبانه روز از روی سایه آفتاب یا به اصطلاح فنی، ساعت آفتاب یا صفحه آفتابی و یا ساعت ظلی در مغرب مسجد امام (مسجد ش-ا-ه سابق) در اصفهان هست که می گویند وی ساخته است.

در احاطه وی در مهندسی مساحی تردید نیست و بهترین نمونه که هنوز در میان است، نخست تقسیم آب زاینده رود به محلات اصفهان و قرای مجاور رودخانه است که معروف است هیئتی در آن زمان از جانب ش-ا-ه عباس به ریاست شیخ بهائی مأمور شده و ترتیب بسیار دقیق و درستی با منتهای عدالت و دقت علمی در باب حق آب هر ده و آبادی و محله و بردن آب و ساختن مادیها داده اند که هنوز به همان ترتیب معمول است و اصل طومار آن در اصفهان هست.

دیگر از کارهای علمی که به بهائی نسبت می دهند طرح ریزی کاریز نجف آباد اصفهان است که به نام قنات زرین کمر، یکی از بزرگترین کاریزهای ایران است و از مظهر قنات تا انتهای آبخور آن ۹ فرسنگ است و به ۱۱ جوی بسیار بزرگ تقسیم می شود و طرح ریزی این کاریز را نیز از مرحوم بهائی می دانند.
دیگر از کارهای شیخ بهائی، تعیین سمت قبله مسجد امام به مقیاس چهل درجه انحراف غربی از نقطه جنوب و خاتمه دادن به یک سلسله اختلاف نظر بود که مفتیان ابتدای عهد صفوی راجع به تشخیص قبله عراقین در مدت یک قرن و نیم اختلاف داشته اند.

یکی دیگر از کارهای شگفت که به بهائی نسبت می دهند، ساختمان گلخن گرمابه ای که هنوز در اصفهان مانده و به حمام شیخ بهائی یا حمام شیخ معروف است و آن حمام در میان مسجد جامع و هارونیه در بازار کهنه نزدیک بقعه معروف به درب امام واقع است و مردم اصفهان از دیر باز همواره عقیده داشته اند که گلخن آن گرمابه را بهائی چنان ساخته که با شمعی گرم می شد و در زیر پاتیل گلخن فضای تهی تعبیه کرده و شمعی افروخته در میان آن گذاشته و آن فضا را بسته بود و شمع تا مدتهای مدیدهمچنان می سوخت و آب حمام بدان وسیله گرم می شد و خود گفته بود که اگر روزی آن فضا را بشکافند، شمع خاموش خواهد شد و گلخن از کار می افتد و چون پس از مدتی به تعمیر گرمابه پرداختند و آن محوطه را شکافتند، فوراً شمع خاموش شد و دیگر از آن پس نتوانستند بسازند. همچنین طراحی منارجنبان اصفهان که هم اکنون نیز پا برجاست به او نسبت داده می شود.


 

زيگورات چغازنبيل

به نام يزدان پاك

خبرگزاري ميراث فرهنگي_ گردشگري_ زيگورات چغازنبيل بنايي است چندطبقه و به صورت مربع كه طبقه اول آن از طبقات بالايي بزرگتر و وسيع‌تر است. اطراف اين بناي مربع شكل، حصارهاي دايره‌‌اي وجود دارند كه تداعي كننده تركيب مربع و دايره در وجود اين بناي مقدسند.
از اين لحاظ زيگورات چغازنبيل شبيه به خانه كعبه است. خانه كعبه بنايي سياه و مربع(مكعب) شكل است كه مسلمانان با لباس سفيد احرام به دور آن دايره وار مي‌چرخند.
بناي زيگورات‌ها، اهرام، استوپاها، پاگوداها و بناهاي "ماندالا" شكل كه همگي از بناهاي مقدس به شمار مي‌روند، از يك فلسفه همانند پيروي مي‌كنند. در همه اين‌ بناها، ساختمان‌هايي بلند از زمين به سوي آسمان و از فرش به سوي عرش مي‌روند كه به نوعي تداعي گر كوه هستند. و همه آن‌ها فضاي مقدسي هستند كه تصور مي‌شده در مركز عالم قرار گرفته‌اند.
براي اين‌كه تقدس بناي زيگورات چغازنبيل را آشكار سازيم، ابتدا مي‌بايستي با تفكري كه آن را به وجود آورده آشنا شويم. براي اين منظور به ترتيب عناويني همچون، تقدس كوه، بناهاي كوه مانند، مكان مقدس، معماري به عنوان هنري مقدس، عناصر موجود در معماري مقدس و تفكر بنيادي ساخت زيگورات‌ها را مورد بررسي قرار مي‌دهيم تا به نتيجه مطلوب دست يابيم.
 
تقدس كوه: ارزش‌هاي رمزي و نمادين كوه كه هر يك به گونه‌اي تقدس آن را بيان مي‌كنند، بسيارند. در تفكر بشري كه در دوران باستان زندگي مي‌كند، كوه در مركز عالم واقع است و نقش قله‌ي بهشت را مي‌پذيرد. از لحاظ نمادگرايي، كوه مرتفع‌ترين نقطه زمين و نقطه تلاقي آسمان و زمين است.
كوه به عنوان نمادي محوري و مركزي، به معني گذر از يك مرحله به مرحله ديگر و مكان هم‌نشيني با ايزدان مطرح مي‌شود. همين‌طور به معناي حفاظت‌گاه و منزل ايزدان نيز هست.
كوه براي آدمي مفهوم "بلندي" دارد. به زعم ميرچا الياده ، بلندي مقوله‌اي است كه في‌نفسه دسترسي بدان وجود ندارد و متعلق به قوا و موجودات برتر از انسان است. تا جايي كه بلندي معابد از همين مفهوم نقش مي‌پذيرند. در واقع مي‌توان اذعان كرد آن‌كس كه با آداب و تشريفاتي خاص از پله‌هاي معبدي بالا مي‌رود، ديگر يك انسان معمولي نيست. عروج به كوه‌ها و فضاهاي مرتفع، انسان (زنده و مرده) را از زمين دور كرده و به آسمان نزديك مي‌كند و در واقع او را متعالي‌تر مي‌كند.
يكي از موضوعاتي كه بر روي سفالينه‌هاي باقي مانده از دوران باستان نقاشي شده، مربوط به شكل‌هايي است كه كوه را تداعي مي‌كنند. بنابراين كوه از ديرباز يك انديشه مهم در تفكر بشر قلمداد مي‌شده است.
زيارت كوه مقدس، نماد آرزو، دوري از هوس‌هاي دنيوي، دستيابي به قلمروهاي عالي و صعود از منطقه‌اي جزئي و محدود به منطقه‌اي كلي و نامحدود است.
كوه يك معبد طبيعي و شايد اولين معبد انسان باشد. بعدها هم معابد بر بالاي كوه‌ها يا شبيه به كوه‌ها ساخته شدند.
كوه همواره به عنوان مكاني براي عزلت نشيني و انجام كارهاي روحي مطرح بوده است.
در اسطوره‌هاي‌ تائويي، كوه نشانه جزاير خوشبختي، جايگاه جاودان‌ها يا تپه‌هاي طول عمر، يعني محلي كه قارچ مقدس در آن‌جا مي‌رويد، قلمداد مي‌شود.
 
كوه‌هاي اساطيري و مقدس: كوه‌ها در اديان و باورهاي گوناگون نقش مهمي داشته‌اند: پيامبر اسلام در بالاي كوه حرا و در غار حرا جبرائيل را ديد و پبام الهي را شنيد. موسي ده فرمان خداوند را در كوه سينا دريافت كرد. اهورامزدا در بالاي كوه با زرتشت گفتگو كرد. زئوس خداي خدايان يوناني و فرمانرواي آسمان‌ها بر فراز كوه از مادر زاده شد. كشتي نوح بر فراز كوه آرارات جاي گرفت.
به طوري كه معلوم است در اساطير يوناني كوه جايگاه كشف و شهود بوده است. در اساطير يونان كوه در خلقت بشر موثر بوده، بدين گونه كه "پرومتئوس" بنا بر دستور زئوس در محلي موسوم به "پانوپئوس" واقع در چند كيلومتري شمال شرقي كوه دلفي (زيارتگاه آپولون) از خاك رس گل آدم را سرشت و آن را شكل داد و زئوس بدان حيات بخشيد. در يونان بلندترين كوه، المپ (olympus) واقع در ميان مقدونيه و تسالي بود. زيارتگاه زئوس، خداي خدايان در اين كوه بود و اجتماع خدايان نيز در المپ صورت مي‌گرفت.
كوه "اوشيدرنه" در كنار درياچه كيانسه جايگاه وحي اهورامزدا به زرتشت است. بر حسب معتقدات ايرانيان، كوه مقدس البرز در ميانه زمين واقع و به آسمان پيوسته است. از دوران ساساني كوه سبلان محل الهام غيبي زردشت تلقي شد. تخت سليمان در ايران جايگاه حضرت سليمان شمرده مي‌شد. بيستون تغيير شكل داده شده‌ي "بغستان"، به معناي جايگاه خدايان است. "تانگري داغ" در شهرستان كلاله استان گلستان، به معني "كوه خدا"ست.
بر حسب معتقدات هندوان، كوهستان meru در مركز جهان قد بر افراشته است و بر فرازش ستاره قطبي مي‌درخشد.
"فوجي‌ياما" مقدس‌ترين كوه ژاپن به شمار مي‌رفت. اقوام آزتك براي خدايان خود بر بالاي كوه قرباني مي‌دادند. در سري‌لانكا, كوه آدم جايگاه فرود حضرت آدم از بهشت است.
بنا به اعتقادات اسلامي، در "مجمع التواريخ و القصص" و ماخذهاي ديگر آمده است كه سنگ‌هاي خانه كعبه را فرشتگان از پنج كوه مقدس و حجرالاسود را از بهشت آورده‌اند. از آن پنج كوه نام طور سينا، طور زيتا (زيتون)، كوه جودي و كوه حرا مشخصا ذكر شده است. اين كوه‌ها از آن جهت مقدس‌ شمرده شده‌اند كه نظر كرده خداوند بودند و پاي پيغمبران به آن‌ها رسيده بود: موسي و طور سينا، نوح و كوه جودي، عيسي و كوه زيتا، محمد و كوه حرا.
در مكتب يهوديان، كوه سينا جايگاه وحي بود و كوه جودي همان است كه طبق روايات، كشتي حضرت نوح بعد از پايان بارندگي بر روي آن قرار گرفت و زندگي جديد جانوران از آن‌جا آغاز شد.
براي مسيحيان، جلجتا در مركز عالم قرار داشت و در عين حال، قله كوه كيهاني و جايگاه آفرينش آدم و مدفن وي بود.
همچنين انسان‌ها براي ناميدن برخي كوه‌ها از واژه‌هاي مقدس استفاده كرده‌اند. در هيمالايا  چند كوه مشهور داراي‌ نام‌هاي مقدس هستند. معناي "آناپورنا" نخستين8000 متري صعود شده توسط انسان، "الهه‌ي پربركت" است. "گوساين‌تان" سيزدهمين 8000متري،  به معناي "خانه‌ي‌مقدس است". پرفرازترين كوه جهان، "شومولونگما" (اورست) يعني "الهه‌ي مادر برف‌ها".
در قاره‌ي آسيا و در نزديكي اولان‌باتور، پايتخت مغولستان كوهي وجود دارد كه مغول‌ها آن را "بوگدوال" نام گذارده‌اند: به معناي "كوه خدا".
 
بناهاي كوه مانند: معماري بناهاي كوه مانند، از اين اعتقاد ناشي مي‌شده است كه آدميان قله كوه را نزديك‌ترين مكان به آسمان مي‌دانسته‌اند و سعي مي‌كرده‌اند كه مسكن‌هاي خود را بر بلندترين نقطه كوه كيهاني بسازند، تا رسيدن به آسمان شدني باشد.
در واقع زيگورات‌ها، اهرام، مقابر و بناهاي برجي شكل، گنبدها و معابد چندين طبقه بلند، پاگوداها و استوپاها، در همه جا نمادي از كوه و آسمان بودند. اين موضوع در سرزمين‌هايي كه به طور طبيعي فاقد كوه بودند بيشتر مشهود است، همانند: بين‌النهرين، مصرسفلي، جنگل‌هاي مكزيك و پرو.
به طور مثال سومريان و بابليان چون كوه مهمي نداشتند، زيگورات‌ها و عبادت‌گاه‌هاي خود را كوه‌آسا مي‌ساختند و با اين كار وجود كوه را تداعي مي‌كردند. اصولا واژه سومري زيگورات به معناي كوه است.
اين شيوه معماري مذهبي نه تنها در آسياي غربي، كه در جوامع اينكا در آمريكاي مركزي و جنوبي و در ساير نقاط دنيا هم رواج اشت.
 
مكان مقدس: امر قدسي به صورت‌هاي مختلفي نزد انسان‌ها متجلي مي‌شود كه مكان مقدس گونه‌اي از آن است. "ميرچا ‌الياده" معتقد است كه براي يك انسان سنت‌گرا، مكان همگن نيست و ويژگي مكان‌ها با يكديگر متفاوتند. در واقع مكان‌ها به دو صورت مقدس و نامقدس وجود دارند.
مكان‌هاي مقدس محل ارتباط با خدايان به شمار مي‌آيند و همانند دري به جهاني ديگرند تا خدايان بتوانند از آن‌جا به زمين نزول كنند يا انسان‌ها بتوانند به طور نمادين به بالا صعود كنند. رفتن به بالا براي ارتباط با جهان خدايان در اكثر معابد دنيا به چشم مي‌خورد و يكي از كيفيت‌هايي كه به يك مكان تقدس مي‌بخشد، همين گشوده سازي به عالم بالاست. 
 
معماري مقدس: معماري به عنوان يك هنر جايگاه ويژه‌اي در فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي گوناگون داشته است و از آن‌جا كه اصولا هنري است كه از زمين شروع مي‌شود و به سوي آسمان مي‌رود، في‌نفسه مقدس است.
معابد به هر صورتي كه ساخته شوند و با هر فلسفه‌اي كه بنا شوند، اعم از مسجد و كليسا و كنيسه و چهارتاقي و پاگودا و استوپا و اهرام، عناصر مشتركي را در خود دارند. براي مثال، از مربع به دايره رسيدن و وجود عدد چهار در معماري از اين عناصر مشترك به شمار مي‌روند.
 
مربع و دايره: پيوستگي ميان دايره و مربع، همواره نمايانگر آسمان و زمين و پيوستگي آن دو است. اگر دايره نماد آسمان است، مربع نماد زمين است و اگر دايره نماد زمان باشد، مربع نماد مكان است. در معماري ايراني (اسلامي) مربع به دايره (گنبد) تبديل مي‌شود و اين يعني اين‌كه از شكلي كه ابتدا و انتها و آغاز و پايان دارد به شكلي كه نه ابتدا و نه انتها و نه آغاز و نه پايان دارد مي‌رسيم. مربع سازي دايره و دايره سازي مربع به معني استحاله شكل كره‌اي آسمان‌ها به شكل مستطيلي(مربعي) زمين است و بالعكس.
در ميان نمادهاي هندي، مربع صورت مثالي و الگوي نظم در عالم، معيار تناسب و سنجش كامل انسان است.
بنيان پرستش‌گاه و هر مكان مقدسي مربع شكل است. مربع در پايه معبد بودايي، مظهر طرح زمين است.
يك مثل كنفوسيوسي به اين گونه بيان مي‌شود : "عمل كردن در مربع يعني آن‌چه بر خود نمي‌پسندي بر ديگران مپسند" كه اين مثل به نوبه خود همان شعار طلايي و مشترك در اديان بزرگ است.
قابل ذكر است كه بناي زيگورات چغازنبيل، مربعي شكل است كه حصارهاي دايره‌اي به دور آن
ديده مي‌شوند.
 
عدد چهار به عنوان عددي مقدس در معماري: چهار نشان‌دهنده چهار جهت اصلي، چهار فصل سال، اضلاع مربع، بازوان صليب، چهار عنصر، چهار ستون عالم، چهار منزل قمر، چهار مزاج، چهار بهشت و... است.
چهار در عهد قديم، عددي نمادين است. مثل چهار رودخانه بهشت كه صليبي شكل هستند، چهار بخش زمين و غيره. از دورترين اعصار، حتي اعصار نزديك به پيش از تاريخ، از 4 براي نشان دادن آن‌چه مستحكم، ملموس و محسوس است، استفاده مي‌شد.
جالب است كه لفظ خدا در بسياري از زبان‌ها و فرهنگ‌ها چهار حرف دارد. يهوه (YHVH‌ عبري)، الله (Alah عربي)، deus لاتيني و پرتغالي،  devo(به زبان گل‌ها)، deva (به زبان ودايي)، Dewa اندونزيايي، Kami ژاپني، Dios اسپانيايي و Dieu فرانسوي.
چهار به گونه‌اي، رقمي الاهي است. در بسياري از موارد هاله دور سر حضرت عيسي، چهار پرتو دارد يا به چهار قسمت شده است.
مولفان كتاب تورات، چهار پيامبر بزرگ هستند كه عبارتند از: اشعيا، ارميا، حزقيال و دانيال.
اشاره به عدد چهار در تتراگراماتون Tetragrammaton يا چهار حرف نام مقدس حائز اهميت است. YHVH نامي است كه به خدا داده شده است. نام آدم  ADAM‌ نيز نماينده عدد چهار است. آدم طبق نوشته‌هاي يوناني تلويحا اشاره به چهار جهت اصلي (Mesembria, Arkto , Dusis, Anutole) دارد كه او را نماينده دنياي مادي مي‌خواند.
در فرهنگ اسلامي از قول ابويعقوب داريم:" چهار يكي از كامل‌ترين ارقام است. چهار تعداد حروف الله است." بسم‌الله الرحمن الرحيم، چهار كلام دارد.
چهار نمادي است از دنياي مستقر و سازمان يافته كه حركت در آن، از نقطه‌اي ساكن آغاز مي‌گردد و با رفتن به چهار سوي اصلي، صليب يا مربع را مي‌سازد.
در هند، چهار عدد مقدس "ودا"هاست كه به چهار بخش سرودها، طلسمات، آئين‌ها و نظريات تقسيم شده است. در نپال مردم به چهار كتاب مقدس ايمان دارند. عدد چهار و مقام و اهميت ديني و كيهاني آن بيش از همه در امريكاي شمالي مشهود است.
در كتاب مقدس، به ويژه در مكاشفات، عدد چهار، نشانه تماميت است. 
در فرهنگ سرخپوستي، عدد چهار، چهار جهت اصلي و چهار باد را نشان مي‌دهد و همچنين به صورت صليب و صليب شكسته نشان داده مي‌شود و اعمال تشريفاتي و آيين‌ها چهار مرتبه تكرار مي‌شوند.
در مسيحيت، چهار عدد جسم و سه عدد جان است. در مصر باستان، چهار عدد مقدس زمان است و سقف آسمان را چهار ستون نگاه مي‌دارد و چهار پسر هوروس از چهار جهت اصلي نگهداري مي‌كنند.
جالب است كه با توجه به بسياري از پديده‌هاي زبان شناختي و فرهنگي ديگر معلوم مي‌شود كه عدد چهار واقعاً نشان دهنده مرحله جديدي در درك اعداد است. ما به آساني مي‌توانيم يك، دو، سه يا چهار شيء را تشخيص بدهيم بدون آن‌كه نيازي به شمردن آ‌ن‌ها باشد، ولي اگر تعداد بيش از چهار تا باشد بايد آن‌ها را بشمريم تا بگوئيم كه چند تا هستند.
يونگ، روان‌شناس معروف سوئيسي در تحليل خود از انواع و اشكال مختلف روان، در واقع آن را بر نظريه‌ي چهار كاربرد اصلي آگاهي مبتني مي‌داند؛ انديشه، احساس، الهام و شعور. به طور كلي، نظام كلي تفكر يونگي اهميتي اساسي به عدد چهار مي‌دهد.
وجود عدد چهار در معماري مذهبي بسيار مشاهده مي‌شود. طرح‌هايي كه از بهشت كشيده شده، مربع (مستطيل) شكل و داراي چهار درب هستند. مساجد ايراني ـ اسلامي گاهي اوقات چهار ايواني (در چهار ضلع) هستند. "استوپا" به معناي تپه، معماري مربوط به بودايي‌هاست كه داراي چهار درب بزرگ در برابر چهار جهت اصلي است. زيگورات معبد چغازنبيل هم داراي چهار درب ورودي است.
 
زيگورات: تشبيه معابد به كوه‌هاي كيهاني در فرهنگ بابليان جايگاه خاصي دارد و اين ويژگي را در قالب فرم زيگورات‌هاي آنان مي‌توان ديد كه صعود از آن را رسيدن به قله‌ي عالم مي‌دانستند.
کلمه زيگورات يا زيقورات از فعل آکدي "زقارو" (Zegharoo) به معناي بلند و برافراشته ساختن، گرفته شده است. زيگورات بنايي چند طبقه است که مساحت هر طبقه از طبقه پاييني کوچکتر است، بنابراين نماي هر طرف آن به شکل يک پلکان است. اين زيگورات‌ها محل نگهداري مجسمه خدايان و انجام مراسم مذهبي بوده‌اند.
 
زيگورات چغازنبيل: اكنون با توضيحاتي كه داده شد و مطالبي كه در زير ارائه مي‌شود، متوجه خواهيم شد كه معماري و بناي زيگورات چغازنبيل بر اساس تفكري مقدس شكل گرفته است.
حکومت ايلاميان به صورت فدرال بوده و هر يک از ايالت‌هاي آن خدايي را پرستش مي‌کرده‌اند. دوراونتاش شهري بود که در آن براي تمام خدايان مورد پرستش ايالت‌هاي مختلف کشور ايلام معبدي ساخته شد. از اين‌رو مي‌توان دوراونتاش را شهر گفتگوي اديان ناميد. مهم‌ترين معبد شهر باستاني دوراونتاش، زيگوراتي است که در مرکز شهر قرار دارد. اين زيگورات وقف خدايان "اينشوشيناک" و "ناپيراشا" (گال) شده است. رب‌النوع "ناپيراشا" مقامي همچون "شاه بزرگترين خدايان" يا "حامي بزرگ" داشته. اينشوشيناک نيز که خداي شوش بوده عميق‌ترين نفوذ را بر ايلاميان داشته است. 
 "گيرشمن" بر اساس تجربيات خود و شواهد موجود معتقد بود که اين زيگورات در زمان آباداني پنج طبقه داشته و ارتفاع آن حدود 52 متر بوده که فقط 5/2 طبقه از آن با ارتفاع 23 تا 24 متر پابرجاست.
برخلاف زيگورات‌هاي بين‌النهرين که هر طبقه را روي طبقه قبلي مي‌ساختند در اين زيگورات ساخت هر طبقه از سطح زمين آغاز شده است. طبقه اول اين زيگورات مربعي شکل و طول هر ضلع آن برابر با 2/102 متر يعني تقريباً برابر طول يک زمين فوتبال است. جهات گوشه‌هاي زيگورات منطبق با چهار جهت اصلي يعني شمال، جنوب، شرق و غرب است.
معبد اعلي که در بالاترين طبقه زيگورات يعني طبقه پنجم بوده اكنون از بين رفته است. اما به نظر مي‌رسد مجسمه خدايان ناپيراشا و اينشوشيناک در اين معبد نگهداري مي‌شده. در هنگام خاکبرداري از زيگورات 70 آجر نبشته دار پيدا شد که بر روي آن‌ها به زبان ايلامي و اکدي مطالبي نوشته شده بوده که نشان مي‌دهد اين معبد جايگاه خدايان ناپيراشا و اينشوشيناک بوده است. قالب آجرهاي اين معبد که هنگام کاووش‌هاي باستان شناسي يافت شده بزرگتر از آجرهاي زيگورات است و ديوارهاي آن با آجرهاي لعابدار آبي و سبز با پرتوهايي نقره‌اي و طلايي درخشان منقوش به دايره‌ها و لوزي‌هاي به هم پيوسته يا خط نوشته‌دار، تزيين شده بود.
در وسط هر يک از چهار ضلع زيگورات پلکاني وجود دارد و هر يک از آن‌ها با دروازه‌اي مسدود مي‌شده است. اين پله‌ها راه صعود به طبقات بالاتر بوده‌اند. گفته مي‌شود فقط روحاني بزرگ حق صعود به معبد اعلي را داشته است.
يکي از راه‌هاي محاسبه تعداد طبقات زيگورات در نظر گرفتن شيب همين پله‌ها است. بدين معني که اگر پله‌ها با همين شيب به سمت بالا ادامه پيدا کنند در طبقه پنجم به نزديکي مرکز زيگورات، يا ورودي معبد اعلي مي‌رسد. پله‌ها آجري هستند و براي جلوگيري از فرسايش روان آب طبقات بالا، روي برخي پله‌ها را سنگ‌چين کرده بودند که بخشي از آن‌ها هنوز پابرجاست.
در بدنه زيگورات چغازنبيل، پس از هر ده رديف آجر ساده يک رديف آجر نبشته‌دار به کار برده شده است. تا سال 1965 در شهر دورانتاش 5275 آجر نبشته و خشت نبشته به زبان‌هاي ايلامي و آکدي کشف شده است. 659 عدد از اين آجرها بر بدنه زيگورات باقي مانده‌اند. اين نوشته‌ها از وجود ادبياتي بسيار قوي در 3250 سال پيش در سرزمين ايلام حکايت مي‌کند.
متن برخي از آجرنبشته‌ها كه به تقدس مكان اشاره دارد به اين قرار است: "من اونتاش ناپيراشا پسر هوبانومنا شاه آنزان و شوش به خداي ناهونته نماز گزاردم. او اين خواهش را مستجاب کرد و آن‌چه را که من خواسته بودم انجام داد. اين معبد را با اتاق‌هاي آجري ساختم. مجسمه طلايي ناهوته را قلمزني کردم، آن را در مکان مقدس قرار دادم. باشد که اعمال و کارهاي من مورد قبول خداي ناهوته رب مکان مقدس قرار گيرد. در طول سال‌ها و روزها يک حکومت طولاني به دست آوردم که با سلامتي من همراه بود."
زيگورات چغازنبيل درون حصارهاي دايره‌اي شكل قرار گرفته است. حصار، ديوار و حلقه سنگ‌چين كه مكان‌هاي مقدس را در بر مي‌گيرند، جزو كهن‌ترين ساختارهاي معماري حرم‌ها به مشار مي‌روند.
اكنون متوجه مي‌شويم كه زيگورات چغازنبيل بنايي مقدس است كه به شكل كوه ساخته شده و در آن خدايان پرستش مي‌شدند و تمام عناصر مكان و معماري مقدس در آن عيان است.
 
آرش نورآقايي
 
منابع:
* مقاله "عدد، نماد، استوره"، آرش نورآقايي
* مقاله "فر و كوه"، آرش نورآقايي
* فصل‌نامه كوه، شماره 37، سال 10، كوه‌هاي مقدس، مرتضي دزفولي
* شهر سه هزار ساله دورانتاش (چغازنبيل)/ محمدحسن خواجه عبداللهي، قم: هدهد، 1383
* رساله در تاريخ اديان، ميرچاالياده، ترجمه:جلال ستاري، تهران، سروش(انتشارات صدا و سيما)،1376                                                                       
* كالبد خدايان: مروري بر چگونگي تجسم امر قدسي در معماري تمد‌ن‌ها و فرهنگ‌هاي گوناگون، پژمان شقاقي، تهران، قصيده سرا،1384         
* فرهنگ نگاره‌اي نمادها در هنر شرق و غرب، جيمز هال، مترجم: رقيه بهزادي، تهران، فرهنگ معاصر،1380     
* فرهنگ مصور نمادهاي سنتي، جي.سي.كوپر، ترجمه مليحه كرباسيان، تهران، فرشاد، 1379
* فرهنگ نمادها، ژان شواليه، آلن گربران، ترجمه و تحقيق سودابه فضايلي، تهران، انتشارات جيحون،

 

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی

عشق جان مرده را می‌جان کند/ جان که فانی بود جاویدان کند
گفته‌اند کل مثنوی را در نی نامه یعنی هجده بیت اول مثنوی می‌توان خلاصه کرد و اگر بخواهیم این هجده بیت و یا به عبارتی؛ کل مثنوی را خلاصه کنیم و عصاره آن را در جان کلمه بریزیم بی‌شک چیزی برازنده‌تر از «مفهوم عشق» نخواهیم یافت.

یکی از زیباترین مأمن‌هایی که عشق یافت، دل مولانا جلال‌الدین محمد بلخی بود. او که تا 38 سالگی خود در جرگه درگیران بحث و مقال بود با جرقه‌ای که با دیدن مردی از سرزمین عاشقان در روح و جان مستعد او زده شد، زنده شد و نور این شعله، روح بی‌تاب او را تابناک و درخشان کرد و به شاهراهی هدایتش کرد که به حق واصل می‌شد؛ چون نوری که دل او را روشن ساخته بود تمام هستی‌اش را در سیطره محبتی خاص قرار داده بود که بی‌گمان بازگشتی به دنیای کوچک مادی در آن متصور نبود.

بنا به عقیده مولوی، ساکنین روی زمین از یک سرزمین واحد آمده‌اند و از راه تعلیمات می‌توانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جدیدی از هماهنگی به عنوان هدف، به یکدیگر وابسته شوند و بدین ترتیب جدایی، چندخدایی، دوگانگی و افتراق از بین می‌رود:

منبسط بودیم و یک جوهر همه
بی‌سر و بی‌پا بُدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی‌گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق

«مولوی پس از گفت‌وگو با شمس متقاعد شد که در زیر شکل و قالب، دریای حقیقت وجود دارد که هر انسان مقدس، جامع و پیامبری آن را کشف کرده است. این دریای حقیقت به‌طور مرموزی سرچشمه رشد و تکامل انسان را در داخل ضمیر ناآگاه پنهان کرده است. مولوی معتقد است که خویشتن واقعی او یعنی آنچه پدرش یا محیط در او پرورش داده است، نیست بلکه آن چیزی است که عالم در او آفریده است.انسان پیوسته درباره دنیای بزرگ و بی‌انتهایی که در قالب تن جا خوش کرده اندیشیده است.

عشق را «پدیده نخست» می‌توان خواند. همان‌طور که می‌دانیم قدیم در برابر حادث و به معنی آنچه که برای پدید آمدن آن نتوان زمانی تعیین کرد، گفته می‌شود و حادث تمام پدیده‌های هستی است، که برای پیدایی و زندگی آنان می‌توان آغازی تعیین کرد. عشق نیز نه به مفهوم عامیانه و محدودی که همگان از آن فهم می‌کنند بلکه به مفهوم برتر و گسترده‌تر، ‌آن مایه و پایه استواری و ماندگاری جهان مادی و معنوی است و نیرویی است که هستی را به کمال‌جویی و حدوث تازه‌تر و کامل‌تر از ناقص برمی‌انگیزد.

«پس عشق نسبت به ذات پروردگار که آن را قدیم اول باید خواند حادث و نسبت به هر پدیده دیگر قدیم است زیرا که عشق مایه به‌وجود آمدن جهان هستی و اجرای اراده قدیم اول و مبدأ کل است.»

دیرینگی عشق نسبت به عرفان این نکته را به اثبات می‌رساند که عرفان برآمده از عشق است. گویاترین گواه این معنی را در حکمت فلوطین و تفسیر وی از عشق معنوی و پیوند آن با خیر و نیکویی و جمال می‌توان یافت‌.از دید این فیلسوف عارف آدمی دارای مقام علوی بوده و جای در ملکوت اعلا دارد و بر اثر دل‌بستگی به تعلق‌های دنیوی و سر نهادن بر خواهش‌های نفسانی که خاستگاه انواع آ‌لودگی‌ها و زشتی‌ها و پلیدی‌ها است به نزول ارزش‌ها و فروافتادگی از مقام انسانی گرفتار آمده و از اصل خویش جدا مانده است.

آنان که از این جدایی سینه‌ای شرحه شرحه دارند و آرزوی پیوستن به اصل و مبدأ کل را در سر می‌پرورانند، ناگزیر از تزکیه و تهذیب نفس و پرهیز از هوسهای نفس هستند تا سبکبال و سبک بار راه وادی دوست را پیش گیرند.

مولوی نیز در مثنوی منشأ اصلی روح و هبوط آن به دنیای ماده و نیز بازگشت دوباره به منزلگه حقیقی را مطرح می‌کند. به اعتقاد او انسان با ایثار و تواضع امکان دست یافتن به واقعیت خود را می‌یابد و همواره از نیروی درونی انسان و شکوه شگرف آن سخن گفته است.
دفتر اول که با شکایت و حکایت نی‌ آغاز می‌شود، شکایت از دوری است.

دوری از معشوقی که جان نی را به فغان واداشته و از حسرت این فراق و سوز و داغ این جدایی چنان می‌نالد که هر صاحب ذوق را با خود و با درد خود همراه می‌کند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوی باعث نمی‌شود که خواننده صاحب دل پی به این موضوع نبرد که زمینه اصلی تمامی این مباحث عشق است که مانند رشته‌ای آنها را به هم پیوسته است. حرکت به جهت مشخصی که همانا مبدأ هستی و عشق است، در تمام مثنوی مشهود است.

مولوی پس از بیان شکایت نی، بلافاصله داستان عشق پادشاه و کنیزک را آورده است. در این حکایت نیز همانند بقیه حکایت‌های مثنوی مسائل با رمز و اشاره بیان شده است و سپس به تفسیر آن پرداخته شده است.

در این داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدایی و مجازی آن اشاره شده است که این نوع عشق در کل پدیده‌های هستی مشهود است و همانند کشش و میل دوجانبه‌ای است که خاک و گیاه و باران و آفتاب و نر و ماده را در تمام عالم به سوی هم می‌کشاند و عشق را نیروی محرک تمامی کائنات می‌سازد. این عشق که قانون وجود است در همه عالم قاهرست و عشق جسمانی انسان نیز از همین مقوله و در این مرحله از عشق که به قلمرو حیات حیوانی مربوط است با سایر انواع حیوان تفاوت ندارد.

« معهذا در انسان عشقی هم هست که ناشی از ماهیت انسانی اوست و نه فقط در قیاس با عالم حیوانی بلکه در قیاس با عالم ملائک هم مایه امتیاز است و ناشی از نوعی دانش و شناخت است که شاید آن را معرفت باید خواند.»

 

بابا طاهر

بابا طاهر عریان پیری وارسته و درویشی فروتن بود که دل به حقیقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آمیخته بود. بابا طاهر از شاعران اواسط قرن پنجم هجری قمری و از معاصران طغرل بیک سلجوقی بوده است .امروز آگاهی زیادی از زندگی بابا طاهر در دست نیست. فقط در بعضی از کتب صوفیه ، ذکری از مقام معنوی و مسلک و ریاضت و درویشی، تقوی و استغنای او آمده است . نامش طاهر و باطنش طاهرتر و منزه تر از نامش ، شهرتش به بابا به خاطر سیر کامل او در طریقت زهد ، عشق به حقیقت و شیدایی او بوده است. کلمه عریان که به او نسبت داده اند به علت بی توجهی به علایق دنیوی و لخت و عور زیستن وی می باشد. او مسلک درویشی و از خود فانی بودن و بی توجهی به علایق دنیوی را در زندگی همواره مراعات می کرد. آنچنانچه در خور سالکان حقیقی است دل در گرو دوست بسته و از جنبه خودبینی و خویش گرایی دور ساخته و موجب شده که او هیچگاه در صدد تظاهر و خودستایی بر نیاید. مقبره بابا طاهر در شهر همدان واقع است که اکنون مرقدش طوافگاه اهل دل می باشد.
• شب تاریک و راه باریک و من مست قدح از دست ما افتاد و نشکست
• نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
• ز دست چرخ گردون داد دیرم هزاران ناله و فریاد دیرم
• نشسته، دلستانم با خس و خار دل خود را چگونه شاد دیرم
• دلا، خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو ، که خوبان این پسندند
• متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن ، گروهی این پسندند
• ندونم لوت و عریونم که کرده خودم جلادو بی جونم که کرده
• بده خنجر که تا سینه کنم چاک ببینم عشق بر جونم چه کرده
• بشم، واشم از این عالم بدر شم بشم از چین و ماچین دورتر شم
• بشم از حاجیان حج بپرسم که این دیری بسه یا دورتر شم
• اگر دل دلبره ، دلبر کدمه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
• اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون
• یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون
• مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند
• ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
• بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

حکیم ابن سینا

شرف الملك حجت الحق شيخ ابوعلي، حسين عبدالله بن حسن بن علي بن سينا معروف به ابن سينا يا بوعلي سينا، بزرگترين دانشمند ايران و سرآمد حكماء و اطباء در ادوار اسلامي و مشهور در سراسر دنياست كه سهمي عظيم در ترقي و تكامل علم در جهان داشته است. اروپاييان وي را Avicenna  مي نامند. پدرش از مردم بلخ و اسماعيلي بود. او كه از عمال دولت ساماني بود در عهد سلطنت نوح بن منصور به بخارا منتقل شد و امور مالي قرية خرميثن را برعهده گرفت.

 در نزديكي قرية خرميثن دهي بود بنام افشنه كه عبدلله در آن زني گرفت بنام ستاره كه از وي حسين دراول شهريور 359 هجري شمسي برابر با سوم صفر سال 370 هجري قمري و و فرزند ديگري بنام محمود متولد شدند. پس از ولادت محمود ، هنگاميكه حسين 5 ساله بود عبدالله دوباره به بخارا برگشت و پسرانش در آنجا پرورش يافتند. حسين در آنجا قرآن و ادب را فراگرفت و هوش و استعداد او موجب تحير همگان بود. عبدالله او را براي فراگيري حساب و هندسه و حبر و مقابله نزد سبزي فروش  و محمود مساح و براي; فقه نزد اسماعيل زاهد فرستاد. در اين هنگام ناتلي حكيم و فيلسوف شاگرد ابوالفرج بن الطيب به بخارا آمد و با اصرار پدر ، حسين را پذيرفت. حسين فلسفه را نزد او شروع كرد و در تحقيق حد جنس مسائل جديدي آورد كه باعث شگفتي ناتلي شد و او عبدالله را از گماردن حسين به شغلي غير از علم آموزي برحذر داشت. حسين پس از آنكه در علم منطق مطالبي از استاد آموخت شخصاً به تحقيق و تشريح آن پرداخت تا در آن علم سرآمد شد. در همين حال به تحصيل و تجربة علم طب و درمان بيماران و كشف درمانهاي; جديد مشغول بود و در عين حال از آموختن فقه و مناظره در آن كوتاهي; نمي; كرد. بدين ترتيب در هفده سالگي در تمام علوم زمان خود استاد شد و شهرت او در بخارا فراگير گرديد به ويژه در علم طب كه اطباء بزرگ بخارا از درمانهاي قاطع اين پزشك جوان شگفت زده بودند و در محضر او براي تلمذ حاضر مي شدند.

 در اين زمان نوح بن منصور ساماني بيمار گرديد و پزشكان درباري از درمان او عاجز گشتند. به سراغ  ابن سينا فرستادند و او با معالجة ماليخولياي امير به روشي شايسته نزد وي مقام و منزلتي ارجمند يافت و ابن سينا در ازاي اين خدمت اجازه استفاده از كتابخانه دربار سامانيان را خواست كه امير آنرا پذيرفت. بوعلي درباره عظمت اين كتابخانه شرحي نگاشته است.

 بوعلي در 22 سالگي پدر را از دست داد و چون كار سامانيان با حملة محمود غزنوي رو به افول گذاشت آنجا را ترك كرد و به گرگانج نزد خوارزم شاه شتافت و در آنجا با دانشمنداني همچون ابوريحان بيروني ، ابوسهل مسيحي و ابونصر عراقي معاشرت كرد و پس از آن به خراسان رفت و بعد در گرگان ابوعبيد جوزجاني به شاگردي و ملازمت او درآمد . مدتي در ري و قزوين به طبابت و تدريس گذراند و سپس در همدان پس از معالجة شمس الدوله، وزارت او را برعهده گرفت. پس از مرگ او مدتي زنداني بود و پس از گريختن و مدتي زندگي پنهاني به اصفهان نزد علاءالوله رفت. شيخ در اصفهان كتاب "شفا" و بسياري ديگر از رسالات را تمام كرد و در سفر علاءالدوله به شاپورخواست "كتاب النجات" را نگاشت. "كتاب الانصاف" و دانشنامة علائي از دستاوردهاي همين دوران است. در يكي از كشمكشهايي كه بين علاءالدوله و ابوسهل حمدوني پيش آمد اثاثه و كتب شيخ به غارت رفت.

  در مجموع شيخ الرئيس راحتي; خيال نداشت و در اثر سفرهاي; متعدد بسيار فرسوده گشت و نهايتاً در حين سفري به همدان در سال 428 هجري شمسي در اثر قولنج درگذشت. از 450 تأليف ابن سينا 260 كتاب و رساله در علوم مختلف بجا مانده است كه حدود 40 عنوان از آنها در علم پزشكي; هستند. كتاب "قانون" او در طب چنان جامع و كامل بود كه حتي تا سال 1909 ميلادي در دانشگاههاي اروپايي تدريس مي شد. وي با شيوه اي تشريحي و تحليلي به بررسي اعضاء بدن انسان و بيماريها پرداخته است و با اينكه بسياري از دانسته هاي پزشكي امروز گسترده تر و متفاوت از دوران ابن سيناست ، اما روشمندي او در اين زمينه هنوز الگوي بسياري از كتب مرجع پزشكي مي باشد. اين كتاب در پنج جلد به زبان عربي كه زبان علمي آن دوران بوده، نگاشته شده است.

 

جلد اول "كليات" به اصول كلي علم طب اختصاص يافته است. جلد دوم دربارة داروها و مواد مؤثرة طبي به ترتيب حروف الفبا ست كه 760 دارو را دربرميگيرد. جلد سوم درباره بيماريها به ترتيب محل ابتلاء از سر تا پا است كه در بيست و دو فصل تنظيم شده است. جلد چهارم درمورد ناخوشيهايي مانند تب است كه به عضو خاصي محدود نمي شوند. جلد پنجم طرز تهيه داروهاي مركب را ارائه مي كند. قانون سه بار به طور كامل و چندين بار بصورت گزيده به زبان لاتين ترجمه شده است و از اوايل قرن دوازدهم ميلادي تقريباً در تمام دانشگاههاي اروپا كتاب درسي بوده است. در جايجاي كتاب تصاويري از اعضاء و استخوانهاي بدن نيز كشيده شده است. در حال حاضر تنها پنج نسخه كامل عربي از قانون در جهان ثبت شده اند  كه همگي در كتابخانه هاي اروپا و امريكا نگهداري مي شوند.

بزرگي بوعلي در علوم به حدي است كه ويليام هاروي (كاشف سيستم گردش خون در قرن 17 ميلادي) مي گويد اگر مي خواهيد به سرچشمه هاي دانش برسيد آثار ارسطو، سيسرو و ابن سينا را بخوانيد. ويليام اُسلر مي گويد "قانون طولانيتر از هر كتابي مرجع پزشكي در جهان بوده است"

 

آرامگاه بایزید بسطامی

بایزید بسطامی, آرامگاه در شهر بسطام * شش کیلومتری شاهرود در مجموعه ای مشتمل بر یک مسجد و چند مزار و بنا واقع است . با فاصلة اندکی از آن مزاری برجی شکل با گنبد رک وجود دارد که به امامزاده محمد فرزند امام جعفر صادق علیه السلام منسوب است و گفته می شود که امام او را برای راهنمایی مردم همراه بایزید به بسطام فرستاده بود. به قولی او پیش از درگذشت بایزید فوت کرد و در محل کنونی به خاک سپرده شد (یغمائی ص 23).

مقدسی (ج 2 ص 521) در قرن چهارم ضمن اشاره به شهر بسطام به عنوان شهری آباد از مسجد جامع سخن به میان آورده اما به مزار امامزاده محمد یا مزار بایزید بسطامی اشاره ای نکرده است . ناصر خسرو (ص 4) نیز که در 435 در سفر از

نیشابور به دامغان از این شهر عبور کرده گفته است که تربت شیخ بایزید بسطامی را زیارت نموده اما به مزار امامزاده محمد اشاره نکرده است در حالی که میان مزار بایزید و آرامگاهی که به امامزاده محمد نسبت داده شده تنها چند متر فاصله است . به گفتة اعتمادالسلطنه (ج 1 ص 73) مزار امامزاده محمدبن جعفر در روستای چهارده کلاته در گرگان است . حمدالله مستوفی (ص 161) در اشاره به بسطام تنها از مزار سلطان العارفین ابویزید طیفوربن عیسی سروشان یاد کرده است . ازینرو مزار بایزید بسطامی (شکل 1 ش 1) یکی از قدیمترین آثار برجای مانده در این مجموعه به شمار می آید. البته روی مقبرة بایزید سنگی است متعلق به آرامگاه قاضی ملک که احتمالا از حکام ایالت قومس بوده است . می توان حدس زد این سنگ بعدها روی مقبرة بایزید قرار داده شده باشد.

مسجدی کوچک در بخش جنوب شرقی مجموعه (شکل 1 ش 2) و فضایی در کنار آن (شکل 1 ش 3) وجود دارد که آن را متعلق به قرن دوم یا اوایل قرن سوم دانسته اند. در قسمت غربی آرامگاه بایزید دو اتاق کوچک متصل به یکدیگر وجود دارد اولی به ابعاد 2*5ر1 متر و دومی به ابعاد 2*2 متر که صومعه یا خانقاه بایزید (شکل 1 ش 4) خوانده می شود. در هریک از این اتاقها آثار گچبری زیبایی وجود دارد. در اطراف محراب اتاق اولی کتیبه ای با این مضمون وجود دارد: «بسم الله الرحمن الرحیم . اقم الصلوة طرفی النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلک ذکری للذاکرین و اصبر فان الله لایضیع اجرالمحسنین » و مقابل محراب روزن کوچکی است که بالای آن کتیبه ای دیده می شود که متصدی عملیات ساختمانی زیارتگاه و سایر ابنیه را شخصی به نام محمدبن حسین ابن ابیطالب دامغانی مهندس معرفی می کند. در بالای در ورودی اتاق دوم نوشته شده است : «امر بعمارة هذه الصومعة الشریفة المبارکة الکریمة افخم الکفات … فی سنه اثنی و سبعمأئه » (مخلصی ص 220). محمدبن حسین ابی طالب که از او با عنوان مهندس بنا یادشده است در 702 متصدی بازسازی یا احداث بخشی از خانقاه بوده است .

مسجد بایزید و منارة مجاور آن (شکل 1 ش 5) از دیگر آثار بسیار قدیمی این مجموعه اند. این مسجد شامل دو شبستان است که شبستان بزرگتر به شبستان مردانه و شبستان کوچکتر به شبستان زنانه مشهور است . فضای موسوم به شبستان زنانه مسجدی است از دورة ایلخانیان (اواخر قرن هشتم ) که فضای هشتی مجاور آن در همین دوره یا اندکی بعد احداث شده است ( ایرانیکا ذیل «بسطام »). روی یکی از دیوارهای مسجد نقوشی هست با تاریخ 514. خانیکوف به محرابی اشاره می کند که تاریخ 660 داشته ولی اینک اثری از آن باقی نمانده است (ویلبر ص 138). فریزر که در ربع نخست سدة نوزدهم میلادی (اوایل قرن سیزدهم ) این مجموعه را دیده به کتیبه ای با تاریخ 699 در مسجد اشاره کرده است . بعلاوه همو طرحی از این مجموعه ترسیم کرده که براساس آن سقف این مسجد (شکل 1 ش 5) گنبدی شکل بوده است درحالیکه سقف موجود این فضا مسطح و تیرپوش است و براساس کتیبة مورخ 1255 به فرمان فتحعلی شاه قاجار ساخته شده است . باتوجه به این طرح کاوش برای ردیابی آثاری از سقف گنبدی شکل نخستین آغاز شد و در 1363 ش کتیبه ای با تاریخ 699 کشف شد که براساس آن این مسجد در زمان ایلخانیان مرمت و فضای گنبددار مسجد بایزید توسط محمدبن حسین تزیین شده است . در این کتیبه به غازان خان و الجایتو اشاره شده است (ویلبر همانجا) همچنین آثاری به دست آمد که نشان می داد سقف پیشین مسجد بایزید (شبستان مردانه ) گنبدی شکل بوده است (عدل ص 175).

در جنوب ایوان ورودی در نزدیک مدرسة شاهرخیه و در شرقیترین بخش مجموعه مزاری وجود دارد (شکل 1 ش 6) که به علاءالدین محمد آخرین شاهزادة غوری منسوب است و تاریخ احداث آن را در حدود 612 دانسته اند ( ایرانیکا ذیل «بسطام »).

در غرب امامزاده محمدبن جعفر مزاری هست (شکل 1 ش 7) که بدرستی معلوم نیست به چه کسی تعلق دارد. این مزار در اواخر قرن هفتم ساخته شده است . بنای مزار منسوب به محمدبن جعفر (شکل 1 ش 10) به اوایل قرن هشتم تعلق دارد که در قرن دهم مرمت شده و کتیبه ای سنگی با این متن در آن قرار داده شده است : «بشرف توفیق تعمیر مزار فایض الانوار امامزاده مشرف شده بندة کمترین بندگان شاه عالم پناه امیر غیث استاجلو سنة 968». ابن بطوطه (ج 1 ص 443) در سفر خود به بسطام و زیارت مزار بایزید به مزار امامزاده محمدبن جعفر نیز اشاره کرده و گفته است که مقبرة بایزید با آرامگاه امامزاده زیر یک قبه قرار داشته اند ( رجوع کنید به حقیقت ص 133). این نکته با توجه به شواهد و اسناد موجود درست به نظر نمی رسد.

پیشطاق و دالان ورودی جبهة غربی مجموعه (شکل 1 ش 11) در زمان الجایتو ساخته شده و در کتیبه ای که در یکی از حاشیه های گچبری سردر ورودی و دالان فوق وجود دارد نام الجایتو و تاریخ 713 درج شده است . ایوان واقع در غرب صحن مجموعه (شکل 1 ش 12) نیز اندکی پس از ایوان شرقی و در قرن هشتم ساخته شد ( ایرانیکا ذیل «بسطام »). فضای مجاور ایوان غربی (شکل 1 ش 13) که به سرایدار مجموعه اختصاص یافته تاریخ ندارد.

مقبرة مشهور به مقبرة غازان خان (شکل 1 ش 14) در اواخر قرن هفتم یا اوایل قرن هشتم ساخته شده است . این بنا دارای گنبد رک و از لحاظ معماری از نوع مقابر برجی شکل است . برخی احداث این گنبد و همچنین گنبد مزار امامزاده جعفر را به غازان خان نسبت داده اند (یغمائی ص 133) در حالیکه اعتمادالسلطنه (ج 1 ص 74) احداث گنبد منسوب به غازان خان را به سلطان محمد الجایتو نسبت داده است . گفته شده است که گنبد اخیر را غازان خان به عنوان آرامگاه بایزید احداث کرده و قصد داشته است جسد شیخ را به آنجا انتقال دهد اما به سبب دیدن بایزید در خواب یا مخالفت برخی از فقها از تغییر مکان آرامگاه خودداری کرده است . به احتمالی ضعیف چنین هدفی وجود داشته است زیرا اگر غیر از این بود از همان زمان می توانستند بنای برجی شکل را بر روی مقبره بسازند مگر اینکه بگوییم علت عدم احداث آن روی مقبره شاید به دلیل بدنما شدن دو گنبد در کنار یکدیگر بوده است .

قسمتی از فضایی که به آن شربتخانه گفته می شود (شکل 1 ش 15) به قرن چهارم تعلق دارد. ایوان جنوبی (کنار مزار امامزاده ) نیز در قرن دهم تعمیر شده (شکل 1 ش 16) است . تاریخ رواق (پوشش سقف ) فضای جلو مسجد بایزید (شکل 1 ش 17) معلوم نیست اما براساس کتیبة موجود در آن در 1242 در زمان فتحعلی شاه قاجار اقداماتی در آن صورت گرفته است . دیوار این مسجد در جبهة واقع در زیر این سقف دارای نماسازی است که با توجه به این موضوع و نیز درنظر گرفتن جایگاه استقرار این فضا نسبت به فضاهای سه جبهة آن احتمالا نخست به عنوان فضایی باز (صحن شکل 1 ش 19) برای مسجد استفاده می شده است . آخرین اثر تاریخی این مجموعه مقبره ای از شاهزاده ای افغانی به نام اعظم خان است (شکل 1 ش 18) که در اواخر قرن سیزدهم ساخته شده است .

مجموعة آرامگاه بایزید بسطامی را می توان جزو آن گروه از مجموعه های آرامگاهی بزرگ با طرح نامنظم دانست که قدیمترین آثار آن به قرنهای سوم تا پنجم تعلق دارند اما بیشترین قسمتهای آن در دورة ایلخانیان و پس از آن ساخته شده است . این مجموعه در مرکز شهر بسطام و در مجاورت مسجد جامع و مدرسة شاهرخیه قرار داشته است و اکنون نیز مهمترین اثر تاریخی این شهر به شمار می آید.

زندگينامه بايزيد بسطامي را در سايت فرهنگسرا ببينيد جمعه 30 فروردین1387

http://www.farhangsara.com/ferfaniran_bastami.htm

 

 

معماري رياضي مکان است و موسيقي هندسه زمان

 

معماري و موسيقي. اين دو هنرهايي هستند که در صورت «انتزاعي» و در مفهوم «مجرد» شناخته مي شوند و برخورد روزمره با آنها نيز «مجزا» و «مجرد» مي باشد.
«انتزاعي» بودن خصيصه اي مشترک در بين هنرهاست؛ کليد و مثال روشن گفتگوي ما نيز در اين مجموعه اشتراک و اسباب انتزاعي بودن اين دو هنر است كه قطعاً راه را براي بررسي ساير هنرها مي گشايد. موسيقي، هنري شنيداري مي باشد و در مرحله آغازين «ارتباط با مخاطب»مي تواند با ايجاد حالات صوتي، حس او را در لحظه بسازد و يا «ضمير ناخودآگاه» را به تداعي معاني وادارد.حالات موسيقي پيرو قواعد مشخصي منبعث از رياضيات و فيزيک که از نظم طبيعت پديد مي آيد، قواعد رياضي شناخته شده اي همچون"اعداد طلایی"و «فرمول معروف فيبوناچي » و اصول کشف شده تناسبات هندسي در تحليل هندسي طبيعت جانداران در موسيقي به وفور يافت مي شود.

از خصايص آدميان به قالب در آوردن و قالبي کردن عناصر موجود براي ثبت و ضبط و استفاده مجدد از آنهاست و همين امر باعث شده در موسيقي اصول شناخته شده با اصول «موضوعه» زمينه ثبت , ضبط و اجراي مجدد موسيقي ايجاد شود. عدم ديدن «نفحات» , لمس و تفکر بر روي آنها از عوامل مهم انتزاعي بودن اين هنر است.
اينک با بررسي و با شناخت عناصر مادي و طبيعت معماري, توجه به حالات دروني و تفکر مخاطب مي توان گفت:معماري نيز «انتزاعي» است؛ چه عناصر طبيعي در معماري آنگونه که بايد باشند نيستند و تغيير شکل يافته اند. ثبت و نگهداري معماري براي بوجود آوردن آن نيز در بستر «هندسه» و به نوعي «هندسه در بعد دادن به عناصر رياضي» صورت مي گيرد.عدم درک معماري و ايجاد حالت روحي و تفکر برانگيز براي مخاطبان و استفاده کنندگان از آن ، به نوعي « مجرد رمزگونه » منتهي مي شود که در نهايت «هندسه» خاصي را در ذهن شکل مي دهد. احاطه آدمي بر معماري با شناخت (هندسه) و قواعد آن و «تعريف اشکال و کنار هم گذاشتن آنها» در روي کاغذ با نام «نقشه و طرح معماري» به نوعي تعريف شده است و کنکاش آدمي در طبيعت نيز مصالح مورد نياز را در ايجاد يک اثر معماري خوب به او مي دهد. دوست هنرمندي گفته است:معماري موسيقي مکان است؛ موسيقي, معماري زمان است.
حالات موسيقي پيرو قواعد مشخصي منبعث از رياضيات و فيزيک است
معماري هندسه مکان است و موسيقي رياضي زمان
و مي تواند بدينگونه نيز باشد که:
معماري رياضي مکان است و موسيقي هندسه زمان!
موسيقي ايستا نيست ولي معماري ايستا است. در مورد نقاشي, ايستايي در بطن كار معرفي مي شود. برخورد دو علم مشترک البنيه (هندسه و رياضي) که هر دو هنرهاي ذهني منبعث و مشتق از طبيعت هستند در موسيقي و معماري به نحوي سازگاري ايجاد نموده است که «حس مشترک بودن معماري و موسيقي» را تقويت مي کند و راه را براي ارزيابي اين دو هنر مهيا مي سازد.

اساس معماري به نوع ديد طراح اثر و نوع نياز استفاده کننده برمي گردد و اساس موسيقي نيز بر نوع نگاه موسيقيدان و خالق اثر و نوع (شنود) مخاطب بنا مي شود.(اصولاً هنر, گفت و شنود هنرمند است با مخاطب؛ هنر, گفت است و نقد مخاطبان, شنود.)از نظم طبيعت پديد مي آيد،


 

 

 

ستایش همگانی

پروردگارا تویی پرورنده و تویی نگهبان، نداری آغاز و انجام، نداری همتا و نه مانند. بیرون از تصور و قیاسی و فهم ما نارسا به شناخت تو.

تویی بی رنگ و بی بیان، بی شکل و بی نشان و برتر از وهم و گمان.

تویی نامحدود و بیکران، نیستی ناپذیر جاویدان، ماورای تصور و گمان.

تویی بخش ناشدنی و تویی نادیدنی مگر بدیده ی دل باطنی.

تویی که همیشه بوده ای، همیشه هستی و همیشه خواهی بود.

تویی در همه جا و در همه چیز و تویی آنسوی همه جا و همه چیز.

تویی در آسمانها و در ژرف دریاها، تویی آشکارا و نهان در همه ی طبقات و هم آنسوی طبقات.

تویی در عالم سه گانه و هم بالاتر از عالم سه گانه.

تویی بی نیاز و برتر از توانایی ادراک.

تویی آفریدگار، خداوند خداوندان و دانای رازهای نهان، از دیدگان پنهان و در دلها عیان.

تویی توانای کل و در همه حال و همه جا حاضر و ناظر.

تویی دانش بیکران، نیروی بیکران و سرور بیکران..

تویی دریای معرفت و دانای مطلق و دانش بیکران. دانایی از گذشته و حال و آینده.

تویی خود دانش و سرچشمه معرفت و تویی بخشاینده کل، سرور کاینات و خیرخواه جاودان.

تویی جان جانان و دارای صفات جاودان، تویی با نشان و بی نشان.

تویی ذات سه گانه؛ راستی، معرفت و سرور.

تویی سرچشمه حقیقت و اقیانوس مهر و محبت.

تویی یگانه قدیم و برترین برتر.

تویی پرابهو، پرمشور، تویی آنسوی خدا بلکه آنسوتر.

تویی پربرهما، الله، الهی، یزدان، اهورامزدا، خداوندگار محبوب.

نامت ایزد و تنها تویی شایسته پرستش.


 

 

 

سر به عدم درنه و یاران طلب

بوی وفا خواهی ازیشان طلب

بر سر عالم شو و هم جنس جوی

در تک دریا رو و مرجان طلب

مرکز خاکی نبود جای تو

مرتبه‌ی گنبد گردان طلب

مائده‌ی جان چو نهی در میان

جان به میانجی نه و مهمان طلب

روی زمین خیل شیاطین گرفت

شمع برافروز و سلیمان طلب

ای دل خاقانی مجروح خیز

اهل به دست آور و درمان طلب

زهر سفر نوش کن اول چو خضر

پس برو و چشمه‌ی حیوان طلب

خطه‌ی شروان نشود خیروان

خیر برون از خط شروان طلب

سنگ به قرابه‌ی خویشان فکن

خویش و قرابات دگرسان طلب

یوسف دیدی که ز اخوة چه دید

پشت بر اخوة کن و اخوان طلب

مشرب شروان ز نهنگان پر است

آبخور آسان به خراسان طلب

روی به دریا نه و چون بگذری

در طبرستان طربستان طلب

مقصد آمال ز آمل شناس

یوسف گم کرده به گرگان طلب

 

در تکاپوی معنا

مخطط ، خسته و غمگین به محل قدیمی،جائیکه کرم زرد و او به دنبال هم جست و خیز کرده بودند،خزید.کرم زرد آنجا نبود،و او به قدری خسته بود که توان دور رفتن را نداشت،چنبره زد و خوابید.وقتی عاقبت بیدار شد دید که آن موجود زرد رنگ با بالهای سبکش اورا باد می زند. تعجب کرد،((آیا این یک رویاست؟))اما آن موجود رویایی خیلی واقعی عمل می کرد.او را با شاخکهایش نوازش می داد و بالاتر از همه بقدری با عشق و محبت به او نگاه می کرد ،که او کم کم به احتمال صحت آنچه که درباره پروانه شدن گفته بود ،اعتماد می نمود.او چند قدمی به جلو رفت،سپس به عقب پرید.چندین بار این کار را تکرار کرد،گویی که او باید به دنبالش برود.ومخطط چنین کرد.به شاخه ای رسیدند که از آن دو کیسه پاره شده آویزان بود.آن موجود پی در پی سر و بعد دمش را به درون یکی از آنها فرو می کرد.سپس نزد او پرواز کرده و اورا لمس می نمود.شاخکهایش لرزید و مخطط فهمید که دارد صحبت می کند.مخطط نمی توانست حرفی بزند.کم کم به نظر می رسید که بفهمد...به طریقی می دانست که چه باید بکند.مخطط بالا رفت و شروع کرد.هوا تاریک و تاریکتر می شد و او می ترسید.احساس کرد که باید قید همه چیز را بزند...وکرم زرد منتظر ماند....تا اینکه یک روز .... 

آن دو پروانه زیبا به هم رسیدند.

 پایان..............        .....................یا آغاز

 

در تکاپوی معنا

برگشت و شروع به پایین رفتن کرد. این دفه چنبره نشد،با تمام قد دراز کشیدو مستقیما به چشمان هر کرم درختی نگاه کرد.مبهوت آن همه تنوع و زیبائی شده بود ،تعجب می کرد که چرا قبلا هرگز به آنها توجه ننموده است.به گوش هر یک از کرمها زمزمه می کرد:((من آن بالا بودم،هیچ چیز آنجا نیست.)). اکرا توجهی نمی کردند،آنها سخت مشتاق بالا رفتن بودند.یکی گفت :(گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه بو میده.). طعنه می زدند. ((شرط می بندم که هیچ وقت به اون بالا نرسیده)).اما بعضی ها شوکه شده بودندو حتی از بالا رفتن دست کشیدند تا صدای اورا بهتر بشنوند.یکی از اینها با غصه نجوا کرد :((این حرف را نزن حتی اگر درست باشد.چه کار دیگری می توانیم بکنیم؟))پاسخ مخطط به این سوال ،همه را ،از جمله خودش را شوکه کرد! ((می توانیم پرواز کنیم ! می توانیم پروانه بشویم !آن بالا هیچ چیز نیست و اهمیتی ندارد!)) وقتی که پیام خود را شنید ،فهمید که قبلا چقدر غریزه به اوج رسیدن و متعالی شدن را بد تعبیر کرده بود. برای به اوج رسیدن باید ((پرواز)) کرد،نه اینکه بالا رفت.مخطط سرمست از این شادمانی که درون هر کرم درختی یک پروانه می تواند باشد به هر یک نگاه می کرد.اما واکنش ها بدتر از قبل بود .توی چشم ها ترس می دید.آنها دیگر نایستادند که گوش بدهند یا حرفی بزنند. این خبر باشکوه و خوشحال کننده باور کردنی نبود _آنقدر زیادی خوب بود که نمی توانست حقیقت داشته باشد؟ نور امیدی که ستون را روشن ساخته بود تیره گشت.همه چیز مبهم و غیر واقعی به نظر می رسید.اما حقیقت داشت.راه پایین بی اندازه طولانی بود.رویای پروانه محو شد.شک و تردید سراسر وجود مخطط را فرا گرفت.ستون ابعاد وحشتناکی به خود گرفت .او به سختی و کورکورانه به مبارزه ادامه داد.به نظر می آمد از دست دادن ایمان اشتباه بود_اما ایمان آوردن هم غیر ممکن می نمود. خزنده ای به تمسخر گفت:چطور توانستی چنین داستانی را باور کنی ؟زندگی ما زمین و بالا رفتن است.به ما کرمها نگاه کن ،درون ما نمی تواند پروانه باشد.حداکثراستفاده را از زندگی به عنان یک کرم درختی بکن و از آن لذت ببر! مخطط با حسرت گفت : شاید حق با اوست.من هیچ دلیلی ندارم ،آیا تنها به این دلیل بالا رفتم که به آن خیلی احتیاج داشتم ؟ و با درد و اندوه در جستجوی چشمانی که به او اجازه نجوا بدهند به پائین رفتن ادامه داد،((من یک پروانه دیدم_زندگی مفهوم بیشتری می تواند داشته باشد.))سر انجام_ یک روز_ او به پایان رسید.