در تکاپوی معنا

مخطط ، خسته و غمگین به محل قدیمی،جائیکه کرم زرد و او به دنبال هم جست و خیز کرده بودند،خزید.کرم زرد آنجا نبود،و او به قدری خسته بود که توان دور رفتن را نداشت،چنبره زد و خوابید.وقتی عاقبت بیدار شد دید که آن موجود زرد رنگ با بالهای سبکش اورا باد می زند. تعجب کرد،((آیا این یک رویاست؟))اما آن موجود رویایی خیلی واقعی عمل می کرد.او را با شاخکهایش نوازش می داد و بالاتر از همه بقدری با عشق و محبت به او نگاه می کرد ،که او کم کم به احتمال صحت آنچه که درباره پروانه شدن گفته بود ،اعتماد می نمود.او چند قدمی به جلو رفت،سپس به عقب پرید.چندین بار این کار را تکرار کرد،گویی که او باید به دنبالش برود.ومخطط چنین کرد.به شاخه ای رسیدند که از آن دو کیسه پاره شده آویزان بود.آن موجود پی در پی سر و بعد دمش را به درون یکی از آنها فرو می کرد.سپس نزد او پرواز کرده و اورا لمس می نمود.شاخکهایش لرزید و مخطط فهمید که دارد صحبت می کند.مخطط نمی توانست حرفی بزند.کم کم به نظر می رسید که بفهمد...به طریقی می دانست که چه باید بکند.مخطط بالا رفت و شروع کرد.هوا تاریک و تاریکتر می شد و او می ترسید.احساس کرد که باید قید همه چیز را بزند...وکرم زرد منتظر ماند....تا اینکه یک روز .... 

آن دو پروانه زیبا به هم رسیدند.

 پایان..............        .....................یا آغاز