در تکاپوی معنا

برگشت و شروع به پایین رفتن کرد. این دفه چنبره نشد،با تمام قد دراز کشیدو مستقیما به چشمان هر کرم درختی نگاه کرد.مبهوت آن همه تنوع و زیبائی شده بود ،تعجب می کرد که چرا قبلا هرگز به آنها توجه ننموده است.به گوش هر یک از کرمها زمزمه می کرد:((من آن بالا بودم،هیچ چیز آنجا نیست.)). اکرا توجهی نمی کردند،آنها سخت مشتاق بالا رفتن بودند.یکی گفت :(گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه بو میده.). طعنه می زدند. ((شرط می بندم که هیچ وقت به اون بالا نرسیده)).اما بعضی ها شوکه شده بودندو حتی از بالا رفتن دست کشیدند تا صدای اورا بهتر بشنوند.یکی از اینها با غصه نجوا کرد :((این حرف را نزن حتی اگر درست باشد.چه کار دیگری می توانیم بکنیم؟))پاسخ مخطط به این سوال ،همه را ،از جمله خودش را شوکه کرد! ((می توانیم پرواز کنیم ! می توانیم پروانه بشویم !آن بالا هیچ چیز نیست و اهمیتی ندارد!)) وقتی که پیام خود را شنید ،فهمید که قبلا چقدر غریزه به اوج رسیدن و متعالی شدن را بد تعبیر کرده بود. برای به اوج رسیدن باید ((پرواز)) کرد،نه اینکه بالا رفت.مخطط سرمست از این شادمانی که درون هر کرم درختی یک پروانه می تواند باشد به هر یک نگاه می کرد.اما واکنش ها بدتر از قبل بود .توی چشم ها ترس می دید.آنها دیگر نایستادند که گوش بدهند یا حرفی بزنند. این خبر باشکوه و خوشحال کننده باور کردنی نبود _آنقدر زیادی خوب بود که نمی توانست حقیقت داشته باشد؟ نور امیدی که ستون را روشن ساخته بود تیره گشت.همه چیز مبهم و غیر واقعی به نظر می رسید.اما حقیقت داشت.راه پایین بی اندازه طولانی بود.رویای پروانه محو شد.شک و تردید سراسر وجود مخطط را فرا گرفت.ستون ابعاد وحشتناکی به خود گرفت .او به سختی و کورکورانه به مبارزه ادامه داد.به نظر می آمد از دست دادن ایمان اشتباه بود_اما ایمان آوردن هم غیر ممکن می نمود. خزنده ای به تمسخر گفت:چطور توانستی چنین داستانی را باور کنی ؟زندگی ما زمین و بالا رفتن است.به ما کرمها نگاه کن ،درون ما نمی تواند پروانه باشد.حداکثراستفاده را از زندگی به عنان یک کرم درختی بکن و از آن لذت ببر! مخطط با حسرت گفت : شاید حق با اوست.من هیچ دلیلی ندارم ،آیا تنها به این دلیل بالا رفتم که به آن خیلی احتیاج داشتم ؟ و با درد و اندوه در جستجوی چشمانی که به او اجازه نجوا بدهند به پائین رفتن ادامه داد،((من یک پروانه دیدم_زندگی مفهوم بیشتری می تواند داشته باشد.))سر انجام_ یک روز_ او به پایان رسید.