پروانه با بالهای زیبا پرواز می کند و زمین را به آسمان می پیوندد و فقط شهد گلها را می نوشد
دانه های عشق را از گلی به گل دیگر می برد. بدون پروانه ها طولی نخواهد کشید که دنیا گلهای معدودی خواهد داشت
زردی آرزوکنان گفت این نمی تواند حقیقت داشته باشد. چطور می توانم باورکننم که درون تو یا من یک پروانه است در حالی که همه آنچه که من می بینم یک کرم کرک دار است؟
متفکرانه پرسید چطور یک کرم درختی پروانه می شود؟
تو باید آنقدر مشتاق پرواز کردن باشی که با میل و رغبت از کرم درختی بودن دست بکشی
کرم زرد در حالی که 3 کرمی را که از آسمان افتاده بودند به یاد می آورد پرسید : "منظورت مردنه؟"م
او جواب داد" آره و نه"ن
آنچه به نظر می رسد این است که تو می میری اما آنچه واقعی است این است که تو باز هم زندگی خواهی کرد
زندگی عوض می شه ولی از بین نمی ره
آیا این از زندگی آنهائی که می میرند بدون اینکه هیچ وقت پروانه بشوند متفاوت نیست؟
کرم زرد با تردید گفت: و اگر من تصمیم بگیرم که پروانه بشوم چی کار باید بکنم؟
به من نگاه کن. من دارم یک پیله می سازم. میدانم که به نظر می آید که دارم مخفی می شوم اما پیله راه فراری ندارد
پیله یک منزل بین راه است که در آنجا تغییر صورت می گیرد. پیله یک مرحله بزرگ است زیرا که تو دیگر نمی توانی به زندگی کرم درختی باز گردی. در حین تغییر به نظر تو یا هر کسی که به دقت نگاه کند چنین به نظر می رسد که چیزی اتفاق نمی افتد، اما پروانه در حال به وجود آمدن است
فقط وقت میگیرد
و یک چیز دیگر هم هست. وقتی پروانه هستی می توانی واقعا عشق بورزی، عشقی که زندگی جدیدی به وجود می آورد. این بهتر از همه آن چیز هائی است که آن کرم های درختی در آغوش هم فرو رفته می توانند انجام دهند.
کرم زرد گفت: اوه بگذار بروم و راه راه را بیاورم. اما متاسفانه می دانست که او به قدری در روی ستون جلو رفته که دسترسی به وی امکان ندارد
دوست جدیدش گفت غصه نخور
اگر تبدیل شوی می توانی پرواز کنی و به او نشان بدهی که پروانه ها چه قدر قشنگند. شاید او هم بخواهد که پروانه بشود
زردی غمگین بود: اگر راه راه برگردد و من آنجا نباشم چی؟
اگر هویت جدید مرا تشخیص نده چه؟
اگر فرضا تصمیم بگیرد که یک کرم درختی باقی بماند چه؟
لا اقل به شکل کرمهای درختی می توانیم کری انجام دهیم. می توانیم بخزیم و بخوریم. می توانیم به طریقی عشق بورزیم. آخر دو پیله چه طور می توانند با هم باشند؟ گیر کردن توی یک پیله چه وحشتناک است! چه طور می توانست تنها زندگی را که می شناخت به مخاطره ببیندازد در حالی که خیلی بعید به نظر مرسید که زمانی بتواند یک موجود بالدار با شکوه باشد؟
با دیدن کرم درختی دیگری که به این مساله آن اندازه ایمان داشت که پیله خودش را بتند و امید عجیبی که او را از ستون دور نگه داشته بود و شوکی که از شنیدن داستان پروانه ها به او دست داده بود چه باید میکرد؟
کرم درختی مو خاکستری به پوشاندن خود با تارهای ابریشمی ادامه داد.
در حالی که اخرین تار را به دور سر خود می تنید فریاد زد:
"تو پروانه زیبایی خواهی شدوما همه منتظرت هستیم."
و زردی مصمم شد که برای پروانه شدن خود را به مخاطره بیندازد.برای کسب شهامت درست پهلوی همان پیله اویزان شد و شروع به تنیدن تار خود نمود.
"تصورش را بکن من حتی نمی دانستم که میتوانم هین کار را انجام دهم.
این خودش یک دلگرمی است بر این که در مسیر صحیح قرار گرفته ام.
اگر من ماده سا ختن پیله را درون خود دارم ولابد ماده لازم برای پروانه شدن را هم دارم